فصل ششم در بيان عمل و تدبير و ملكدارى اهل چين
در اين فصل بعضى چيزها به اختصار بيان خواهم كرد زيرا كه اگر مفصّل بنويسم بسيار به طول خواهد انجاميد و دفترها پر خواهد شد . بدانكه سلطنت و تدبير آن ملك ، هميشه در دست يك كس بود كه پادشاه باشد . الحال نيز همانطور است اما در ايام قديم در آن ملك بسيار بزرگان بودند مانند [ 41 ] راجهها و پادشاهان خرد كه در فرمان پادشاهان « 1 » كلان چين بودند و باج و خراج داده بندگى مىكردند و خطاب و القاب از حضور پادشاه مىيافتند . اما يكهزار و هشتصد سال شد كه آن جماعه را مستأصل ساخته قلع و قمع نمودند . 157 هرچند در ملك چين فتنه و برهمزدگى در ميان خود داشتند و ليكن به دست بيگانه هرگز آن ملك درنيامد ، مگر در سال يكهزار و دو صد و شش 158 بعد از ولادت عيسى - عليه السلام - سردارى از تاتار با لشكريان عظيم بر سر چين آمد به اندك فرصتى تمام آن ملك را تسخير نموده پادشاه شد . و اولاد او مدت يكصد و شصت و دو سال پادشاهى كردند تا آخر الامر مردم چين از ظلم و تعدى ايشان به تنگ آمده و به جان رسيده . مردم چند صوبجات هريك سردارى براى خود نصب كرده ياغى « 2 » شدند و از پادشاه تاتار و حكومت او گردنكشى و تمرد نمودند . 159 و از جمله سرداران شخصى بود از قبيله سيو « 3 » كه او را بعد از آن مردم چين هموو 160 گفتندى يعنى طوفان اسلحه . بيعت و اتفاق كرد [ ند ] بعضى سرداران كلان چين و لشكرهاى ايشان را با خود جمع كرده در اندك مدتى از مرتبهء سپاهگرى عام به مثابهاى
هامش
( 1 ) . ك : پادشاه
( 2 ) . ك : باغى ؛ هر دو وجه محتمل است
( 3 ) . ص ، ك : سيپو . تصحيح طبق متن چينى كهZhu( ؟ ؟ ؟ ) است . در متنهاى ايتاليايى و انگليسىCiuآمده است .