به خداوند سوگند كه تو چيزى از عيوب ما را باقى ننهادى ، اين كارهاى تو حاكى از آن كينهاى است كه در سينهء خوددارى . آيا نه چنين است كه در موقع غسل پيامبر اسلام هم ما را خبر نكردى و با خويشتن همدست ننمودى و نيز به پسرت ياد دادى كه پاى منبر ابو بكر آمد و فرياد زد : از منبر پدرم فرود آى ! ! حضرت امير عليه السّلام در جواب ايشان فرمود : اگر من سوگند بخورم شما حرف مرا تصديق مىنماييد ؟ گفتند : آرى .
حضرت على عليه السّلام پس از اينكه سوگند خورد ايشان را داخل مسجد كرد و به آنان فرمود :
پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به من وصيّت كرد و فرمود : مبادا غير از تو كه پسر عموى من مىباشى احدى در غسل من شركت كند ، لذا من جسد آن بزرگوار را غسل مىدادم و ملائكه آن جسد مقدس را حركت مىدادند و فضل بن عبّاس در حالى كه چشمانش به وسيلهء دستمالى بسته بود آب غسل را مىريخت . من تصميم گرفتم كه پيراهن رسول خدا را از بدن مباركش بيرون آورم ، ناگاه صدايى از خانه بلند شد كه من صاحب آن صدا را نديدم ولى به طور مكرّر به من تذكّر مىداد : مبادا پيراهن پيامبر خدا را از بدن مقدسش خارج نمايى ! لذا من دست خود را زير پيراهن آن حضرت كردم و جسد شريفش را غسل دادم ، آنگاه كفن به من تقديم شد و بدن مبارك او را كفن نمودم ، سپس پيراهن وى را از جسدش خارج نمودم .
اما فرزندم حسن ( كه مىگوييد : پاى منبر آمد و به ابو بكر گفت : از منبر پدرم فرود آى ! ) :
آيا غير از اين است كه شما و عموم اهل مدينه مىدانيد كه حسن در ميان صف نماز جماعت راه مىرفت تا نزد پيغمبر معظم اسلام كه در حال سجده بود مىآمد و بر پشت مبارك آن حضرت سوار مىشد و چون سر از سجده برمىداشت يك دست خود را به پشت حسن و دست ديگرش را روى زانوى مبارك خود مىنهاد تا اينكه نماز را به اين كيفيت تمام مىكرد ؟
گفتند : آرى ما اين موضوع را كاملا مىدانيم .
آنگاه حضرت امير فرمود : شما و اهل مدينه عموما قبول داريد كه فرزندم حسن به جانب پيامبر معظم اسلام مىشتافت و پس از اينكه بر گردن مقدس آن حضرت سوار مىشد پاهاى خود را به نحوى بر سينهء مبارك آن بزرگوار آويزان مىنمود كه برق خلخالهاى حسن از
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 660
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٦٠