را خشمناك كند . آنگاه برخاستند و خارج شدند .
هنگامى كه حضرت فاطمه به فرا رسيدن مرگ خويشتن يقين پيدا كرد به دنبال ام ايمن كه نزد آن حضرت از موثّقترين زنان محسوب مىشد فرستاد ، پس از آنكه حاضر شد ، حضرت زهرا به وى فرمود :
اجل من فرا رسيده ، على عليه السّلام را نزد من بياور ! هنگامى كه حضرت امير آمد فاطمهء زهرا به آن حضرت گفت :
پسر عمو ! من در نظر دارم وصيّتى بكنم ، وصيّت مرا گوش كن .
امير المؤمنين على عليه السّلام پاسخ داد : هر چه دوست دارى بگو .
حضرت فاطمه فرمود : فلان زن را كه براى فرزندانم نظير خود من مىباشد تزويج نما .
يك تابوت كه ملائكه شكل آن را به من نشان دادند از برايم درست كن .
حضرت امير فرمود : شكل آن تابوت چگونه است ؟
حضرت اوصاف آن تابوت را براى على عليه السّلام شرح داد و فرمود : موقعى كه من از دنيا رحلت كردم هر ساعتى از شب و روز كه بود ، جنازهء مرا بردار . مبادا احدى از دشمنان خدا و رسول براى نماز خواندن به جنازهام حاضر شوند ! ! على عليه السّلام فرمود : مانعى ندارد .
هنگامى كه فاطمهء زهرا از دنيا رفت على بن ابى طالب عليه السّلام بنا به وصيّت آن حضرت جنازهاش را شبانه برداشت .
آنگاه شاخههاى خرما را آتش زدند و به دنبال جنازهء آوردند و از روشنايى آن آتش استفاده كردند تا اينكه نماز بر بدن حضرت فاطمه خواندند و جسد مقدس آن حضرت را شبانه دفن كردند .
وقتى صبح شد ابو بكر و عمر به منظور عيادت حضرت فاطمه حركت كردند . در بين راه با مردى از قريش مصادف شدند و از او سؤال كردند : از كجا مىآيى ؟ گفت : به مناسبت فوت حضرت زهرا به على بن ابى طالب تسليت گفتم .
گفتند : آيا فاطمه مرد ؟ ! گفت : آرى ، او را شبانه دفن نمودند . آنان به شدّت ناراحت شدند و به طرف على عليه السّلام رفتند و به آن حضرت گفتند :
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 659
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٥٩