حضرت فاطمه فرمود : اين سخنى كه تو مىگويى ، آيا حقيقت دارد ؟ سه مرتبه گفت :
آرى حقيقت دارد .
حضرت زهرا فوق العاده ناراحت شد ، . . . هنگامى كه حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فاطمهء زهرا را محزون و مغموم ديد ، لباس خود را پوشيد و متوجهء مسجد گرديد و پى در پى به نماز مىايستاد و هر گاه دو ركعت نماز به جاى مىآورد دعا مىكرد كه خداى توانا غم و اندوه زهرا را بر طرف نمايد .
زيرا آن هنگام كه پيغمبر خدا از نزد فاطمه خارج شد ، آن بانو ناراحت بود و آه عميق و طولانى مىكشيد . پس از آنكه پيامبر خدا ديد چشم فاطمه به خواب نمىرود و قرار و آسايش ندارد ، فرمود :
دخترم برخيز ! حضرت زهرا برخاست ، رسول خدا امام حسن را برداشت و فاطمهء اطهر امام حسين را برداشت و دست ام كلثوم را گرفت تا به نزد حضرت على بن ابى طالب بروند ، حضرت امير در آن زمان خواب بود . پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم با پاى مبارك خود پاى على را فشار داد و به وى فرمود :
اى ابو تراب ! . . . برخيز ! ابو بكر را از خانهء خود و عمر را از مجلس خود با طلحه نزد من حاضر كن ! حضرت امير رفت و آنان را از منزلشان به حضور پيغمبر اعظم اسلام آورد . وقتى آنان نزد رسول خدا اجتماع نمودند ، آن حضرت به على بن ابى طالب فرمود :
آيا نمىدانى فاطمه پارهء تن من است و من از او مىباشم ، كسى كه فاطمه را اذيت كند مرا اذيت كرده و كسى كه مرا اذيت كند خدا را اذيت كرده و كسى كه وى را بعد از موت من اذيت كند مثل اين است كه او را در زمان حيات من اذيت كرده باشد و كسى كه فاطمه را در زمان حيات من اذيت كرده باشد مثل اين است كه وى را بعد از موت من اذيت كرده باشد ؟ ! على عليه السّلام گفت : چرا يا رسول اللَّه ! فرمود : پس چه باعث شد كه تو اين عمل را انجام دادى ؟ ! حضرت امير گفت : سوگند به آن خدايى كه تو را به پيغمبرى مبعوث نموده چنين مطلبى كه به گوش فاطمه رسيده از من سر نزده و اصلا يك چنين خيالى هم نداشتهام .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 655
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٥٥