ولى حضرت فاطمه سخنى نگفت . براى دومين بار فرمود : اى دختر محمّد مصطفى ! فاطمهء زهرا باز جوابى نداد ! على عليه السّلام براى سومين بار صدا زد :
اى دختر آن كسى كه زكات را در دامن عباى خود براى فقرا مىبرد ! جوابى نشنيد .
اى دختر آن كسى كه با ملائكه نماز خواند ! حضرت زهرا عليها السّلام جوابى نداد .
على عليه السّلام صدا زد :
اى فاطمه ، با من سخن بگو ! من پسر عموى تو على بن ابى طالب هستم .
فاطمه چشمان خود را به روى او باز كرد ، آنگاه آن بانو گريست و على عليه السّلام هم گريان شد و به زهراى اطهر فرمود : مگر تو را چه شده ؟ من پسر عمويت على هستم .
فاطمه گفت : اى پسر عمو ! من اكنون آن مرگى را مشاهده مىكنم كه نمىتوان از دست آن گريخت . من مىدانم كه تو بعد از من نمىتوانى ازدواج نكنى ، يا على ! اگر ازدواج كردى يك شب و يك روز نزد همسرت و يك شب و يك روز پيش فرزندان من باش .
على جان ! به صورت حسن و حسينم سيلى نزنى ، زيرا ايشان يتيم و دل شكستهاند ، ديروز بود كه آنان جدّ بزرگوار خود را از دست دادند ، امروز هم مادر خود را از دست مىدهند .
واى بر آن امّتى كه آنان را مىكشند و با ايشان بغض و دشمنى مىورزند ! ! آنگاه اشعارى را بدين ترتيب خواند :
1 - اگر گريه مىكنى بر من گريه كن اى بهترين هدايتكنندگان ، و اشك بريز كه روز فراق رسيد .
2 - اى همسر بتول ! من در بارهء نسل خود به تو سفارش مىكنم ، زيرا كه ايشان ملازم اسلام مىباشند .
3 - براى من و يتيمهاى من گريه كن ، مخصوصا كشته و قتيل كربلا را فراموش نكنى .
4 - ايشان مفارقت مىكنند و يتيمانى حيران و سرگردان مىشوند ، خداوند مقرّر كرده كه روز فراق است .
حضرت امير به زهراى اطهر فرمود : اى دختر رسول خدا ! تو اين مطلب را از كجا مىگويى ، در صورتى كه وحى خدا از خاندان ما قطع شده است ؟ ! فاطمه گفت : اى ابو الحسن ! من امروز خواب ديدم كه پدر بزرگوارم در ميان قصرى از
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت زهرا ع ) ( فارسي ) — صفحة 610
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦١٠