تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 543

مساهمون:

ص٥٤٣
بپيوند كه گاه از گناه مىپرهيزد و گاه مىآميزد . اگر تو گاه‌به‌گاه آب آلوده ننوشى ، بسيار تشنه مىمانى . كيست كه نوشاك بىخاشاك نوشد ؟ » « 1 » ابن‌قتيبه : اياس قاضى مزنى گفت : عمر بن هبيره كسى را در پى من فرستاد و من نزد وى رفتم . سكوت كرد و من خاموش ماندم . چون سكوت به درازا كشيد ، گفت : بله . گفتم : هر چه مىخواهى بپرس . گفت : قرآن مىخوانى ؟ گفتم : آرى . پرسيد : فريضه‌ها را به جا مىآورى ؟ گفتم : آرى . پرسيد : جنگ‌هاى عرب را مىشناسى ؟ گفتم : آرى . پرسيد : جنگ‌هاى عجم را چطور ؟ گفتم : بدان آگاه‌تر هستم . گفت : مىخواهم از تو يارى جويم . گفتم : مرا سه چيز است كه با وجود آن‌ها شايسته‌ى كار نباشم . پرسيد : آن سه چيست ؟ گفتم : همانطور كه مىبينى ، من زشت‌رو هستم ، و زود مىرنجم و زبانم لكنت دارد . گفت : اما زشت‌رويى ؛ من كه نمىخواهم زيبايى خودم را به رخ مردم بكشم . اما لكنت زبان ؛ من مىبينم كه از بيان خواسته‌ى خودت برمىآيى ، و اما بداخلاقى تو را تازيانه سامان مىدهد . برخيز كه تو را ولايت بخشيدم . وى دوهزار درهم به من داد و آن دو هزار نخستين پولى بود كه به دست آوردم . « 2 » ابوالفرج اصفهانى : غريض نزد عايشه ( دختر طلحه ) رفت ؛ عايشه به دو گفت : اگر براى من آوازى بخوانى . . . . . چنين و چنانت بخشم . و او اين گونه خواند :
و ما زلت من ليلى لدن طرّ شاربى * الى اليوم اخفى حبها و اداجن و احمل فى ليلى لقوم ضغينة * و تحمل فى ليلى علىّ الضغائن
« از آن‌گاه كه موى بر پشت لبم رسته است ، تا امروز عشق ليلى را نهفته مىدارم و با آن مدارا مىكنم . من براى ليلى كينه‌ى اين و آن را به دل گرفته‌ام و تو براى او كينه‌هايى از من را به جان مىبرى » . عايشه گفت : از آن چه در دلم بود ، قدمى فراتر نرفتى ، و او را صله‌اى كرامند بخشيد . « 3 »
هامش
( 1 ) . الاغانى 3 / 234 ( 2 ) . عيون الاخبار 1 / 72 ( 3 ) . الاغانى 2 / 586 .
نخستينها ( فارسى ) — صفحة 543 | الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري ) / محمد رضا مرواريد