سوگند ، من از تو دست كشيدم تا خون مسلمانان را پاس دارم . گمان نمىكنم كه اين كار از من برآيد . چگونه با اين گروه بجنگم كه جنگ با تو سزاوارتر است ؟ چون پاسخ به معاويه رسيد گروهى را كه بيشتر آن از كوفيان بودند ، گسيل داشت و پدر حوثره را گفت : راهى شو و خود شرّ فرزندت را از سر من كوتاه كن . ابوحوثره سوى وى رفت و او را به بازگشت فرا خواند و او نپذيرفت . پدر گفت : پسرت را با خود آوردهام تا شايد دلت به حال او رحم آيد . گفت : اى پدر ، من بيش از آن كه دلتنگ پسرم باشم ، شيفتهى ضربتى هستم كه در پى آن بر پشتهاى از نيزهها فرو افتم ! و چون به كوفيان نگريست ، گفت : اى دشمنان خدا ، شما تا ديروز با معاويه مىجنگيديد تا پايههاى سلطنت او را فرو ريزيد ، امروز اما براى تقويت همان كس در ركابش مىجنگيد ؟ آنگاه اين شعر را بر زبان راند و بر آنان تاخت :
احمل على هذى الجموع حوثرة * فعن قريب ستنال المغفرة
« اى حوثره ، بر اين جمع بتاز كه بهزودى به بخشش دست خواهى يافت . »
سپس مردى از طىّ بر او يورش آورد و او را كشت . « 1 »
طبرى : عمرو بن عاص با جماعتى از مصريان به دربار معاويه آمد و آنان را گفت : بنگريد كه چون بر پسر هند وارد شديد ، بر او به خلافت سلام ندهيد كه او اين كار را از شما بزرگ مىشمارد ، و تا مىتوانيد او را سبك كنيد . هنگامى كه به دربار او رسيدند ، معاويه به دربانانش گفت : من اين ابننابغه را مىشناسم كه مرا در ميان قوم خود خوار و كوچك كرده است ؛ مراقب باشيد كه تا همراهانش وارد شدند ، در حد توان آنان را بيازاريد ؛ چندان كه هيچ مردى از آنان سراغ من نيايد جز آنكه بر جان خويش بيمناك باشد .
اولين كسى كه آمد مردى از مصريان به نام ابنخياط بود ، كه با صدايى لرزان از در درآمد و گفت : سلام بر تو اى رسول خدا ، و در پى او مردمان همين كار را كردند . چون بيرون آمدند ، عمرو به آنان گفت : خدا لعنتتان كند ، من شما را از اين كه وى را به
هامش
( 1 ) . العقد الفريد 1 / 181 .