باشى كه خاندانش را به دست خويش به ورطهى نابودى افكنى ؟ در اين كار به اميرالمؤمنين باز گرد . گفت : اين كار را نكنم . گفت : اگر ناگزير بايد كارى بكنى ، پس علويان را بفرما تا زبيرىها را ناسزا گويند و زبيريان را فرمان ده تا علويان را دشنام دهند . گفت : همين را خواهم كرد . اين برنامه مردم را نيز خوش آمد و برايشان آسانتر بود .
اولين كسى كه اين كار را از او خواستند ، حسن بن حسن بود كه نازك بدن بود و جامهى كتانى نازكى نيز بر تن داشت . هشام به او گفت : زبيريان را ناسزا گو . گفت : آنان خويشاوندىيى دارند كه به ريشههاى آن پايبند هستم و آن عهد و پيمان را پاس مىدارم . هشام به نگهبان خود گفت : بزن او را . پس يك تازيانه از بالاى لباس به او زد و همان بر پوستش نشست و آن را دريد و خون تا پاهايش و از آنجا تا سنگهاى مرمر روانه شد . ابوهاشم ابن محمد بن حنفيه برخاست و گفت : اى امير ، من به جاى او اين خواستهى تو را در بارهى خاندان زبير اجرا مىكنم . پس به ناسزاگويى آنان پرداخت . « 1 »
زبيرى گويد : فرزندان سبّاق بن عبدالدار كه شمارشان بسيار بود ، اولين كسانى بودند كه در مكه به تجاوز پرداختند و سرانجام به نابودى افتادند . « 2 »
همو : وجَز بن غالب خزاعى ( پدربزرگ مادرى وهب بن عبدمناف كه جدّ پيامبر ( ص ) بود ) اولين كسى است كه به پرستش ستارهى شَعرا پرداخت . وى مىگفت : شعرا عرض آسمان را مىپيمايد ، و من در پهنهى آسمان ، هيچ شىء و خورشيد و ماه و ستارهاى را نمىبينم كه عرض آن را اين سان بپيمايد . عرب شَعرا را « عبور » مىنامد ؛ زيرا از آسمان مىگذرد و عبور مىكند .
وجَز يادشده همان ابوكبشه است كه قريش رسول خدا ( ص ) را به دو منسوب مىكنند . عرب بر اين پندار است كه هيچ كس جز به دليل تعلقّات نژادى دست به كارى نمىزند ؛ پس چون پيامبر ( ص ) به ستيز با آيين قريش برخاست ، گفتند : مسبّب اين ماجرا ابوكبشه است كه با پرستش شعرا به مخالفت با مردم پرداخته بود . ابوكبشه سرورى
هامش
( 1 ) . نسب قريش 47
( 2 ) . همان 256 .