خدا ( ص ) است . آرى ، به خدا ، اگر به من اذن ديدار دهد مرا سرخرو و ترسناك و شمشيرزن خواهد يافت .
چون گزارش اين ماجرا به على ( ع ) رسيد ، به وى نوشت كه اين من بودم كه تو را بدان كار گماردم و تو را شايسته مىدانم . ابوسفيان روزگارى در آرزوهاى باطل و دروغ لغزيد كه نه ميراثى را براى وى موجب مىشود و نه نسبتى را براى او پديد مىآورد . معاويه كسى است كه از پس و پيش و راست و چپ به آدمى مىتازد ، پس بپرهيز و باز هم پرهيز كن .
هنگامى كه على ( ع ) كشته شد و آن داستان زياد و صلح وى رخ داد ، زياد ، مصقلة بن هبيره را فرستاد و بيست هزار درهم به او وعده داد تا به معاويه بگويد كه زياد آب و زمين فارس را خورده است و با تو به بهاى هزار هزار درهم سازش مىكند . بهخدا ، اين گفته حقيقت باشد . اگر پرسيد : كدام گفته ؟ بگو : اينكه مىگويند : او زادهى ابوسفيان است . مصقله چنين كرد و معاويه ديد كه بهتر است زياد را به خود وابسته كند . پس بر اين امر همداستان شدند و معاويه مردم را فرا خواند و كسانى را كه براى زياد شهادت دهند گرد آورد و در ميان آنان ابومريم بود . معاويه پرسيد : تو به چه چيزى شهادت مىدهى ؟ گفت : به اين كه ابوسفيان نزد من آمد و از من فاحشهاى درخواست كرد . به او گفتم : جز سميه كسى پيش من نيست . گفت : به رغم ناپاكى و مردبارگى ، حاضرش كن ، او را آوردم و با وى خلوت كرد . . . « 1 »
ابنسعد از واقدى ، ضمن نقل ماجراى عقبهى اخير : مردم مدينه رهسپار حج شدند . آنان هفتاد و يك يا هفتاد و دو تن در ميان پانصد تن از اوس و خزرج بودند ، چون به مكه رسيدند بر پيامبر ( ص ) سلام دادند و حضرت براى اولين شب كوچ در مِنى با آنان قرار گذاشت كه چون چشم مردمان آرام گرفت ، در دامنهى سمت راست و در پايين گردنه هم را ببينند و آنان را فرمود كه نه خفتهاى را برخيزانند و نه چشمانتظار فرد غايبى باشند . پس از آنكه آرامش حكمفرما شد يكانيكان يا دو به دو ، روانه شدند ، پيش از آنها
هامش
( 1 ) . الكامل 3 / 443 .