يكى از احكام شريعت ، آشكارا دگرگون شده است . سرآغاز ماجراى او اين گونه بود كه سميه مادر زياد ، به دهقانى در زندرود كَسكر تعلق داشت . چون دهقان بيمار شد حارث بن كلدهى پزشك ثقفى را فرا خواند و او را درمان كرد و بهبود يافت و سميه را به دو بخشيد . زمانى كه نزد او بود ابوبكرهى نُفَيّع را زاييد ، اما حارث بدان اعتراف نكرد ، چندى بعد نافع را زاييد ، باز هم به آن اعتراف نكرد . هنگامى كه پيامبر ( ص ) طائف را به محاصره درآورد و ابوبكره نزد ايشان رفت ، حارث به نافع گفت : تو پسر من هستى . آنگاه سميه را به غلامى رومى به نام عبيد داد كه براى او نيز فرزندى به دنيا آورد .
ابوسفيان در روزگار جاهلى به طائف آمدوشد داشت . روزى سراغ مىفروشى به نام ابومريم سلولى رفت و به دو گفت : فاحشهاى براى من فراهم كن . گفت : آيا سميه را مىپسندى ؟ گفت : به رغم سينهى آويزان و دامان گندبويش او را بياور . وى را حاضر كرد و با او به بستر رفت و زياد را آبستن شد و در سال اول هجرى او را بزاد . چون زياد بزرگ شد و رشد كرد ، و هنگامى كه به فرماندارى بصره رسيد ، ابوموسى اشعرى از او خواست به دبيرى بپردازد . بارى نيز عمر وى را به كارى گمارد و به جايگاهى پسنديده در آن دست يافت و در حالى كه مهاجران و انصار نزد عمر بودند ، از مأموريت بازگشت و خطبهاى خواند كه مانند آن را نشنيده بودند . عمرو بن عاص گفت : آفرين بر اين جوان ! اگر پدرت از قريش بود عربها را با عصاى خود به اين سو و آن سو راه مىبرد . ابوسفيان كه در مجلس حاضر بود گفت : من پدرش را مىشناسم و مىدانم كه چه كسى او را در رحم مادرش نهاده است . على ( ع ) به دو گفت : خاموش باش ؛ زيرا خوب مىدانى كه اگر عمر اين سخن را از تو بشنود ، بىدرنگ تو را كيفر دهد .
هنگامى كه على ( ع ) به خلافت رسيد ، زياد را بر فارس گمارد و او آن جا را سامان داد و دژهاى آن را پاس داشت و چون معاويه خبردار شد او را خوش نيامد و به وى نامه نوشت و او را تهديد كرد و زايش او از ابوسفيان را به دو گوشزد نمود . زياد تا نامه را خواند ، در ميان مردم بهپا خاست و گفت : شگفتا و بس شگفتا از زادهى آن زن جگرخواره كه مرا مىترساند ؛ در حالى كه ميان من و او كسى از مهاجران و انصار ، همچون پسرعموى رسول
نخستينها ( فارسى ) — صفحة 473
مساهمون: الشيخ محمد تقي التستري ( الشوشتري )
ص٤٧٣