روزگار عمر بزيست . « 1 »
در خبر است : هاشم اولين كسى بود كه نان را خُرد و تريد كرد . ( هاشم كسى است كه نان را تريد كند ) . « 2 »
النديم : اولين كسى كه پارسى سخن گفت ، كيومرث بود كه پارسيان او را گِلشاه گويند . « 3 »
ابناثير در ماجراى پيوند دادن ميان معاويه و زياد گويد : . . . و آنان كه براى زياد شهادت دهند حاضر شدند ، و در ميان آنان ابومريم سلولى بود كه معاويه به او گفت : براى چه شهادت مىدهى ؟ گفت : من گواهى دهم كه ابوسفيان نزد من آمد و از من فاحشهاى خواست . گفتم : كسى جز سميه ندارم . گفت : به رغم همهى ناپاكى و مردبارگى ، او را برايم فرا بخوان . وى را آوردم و با او خلوت كرد و چون سميه بيرون شد از كفلهايش مَردآب مىچكيد . زياد گفت : بس كن ابومريم ، تو به عنوان شاهد آمدهاى ، نه به عنوان ناسزاگو . چنين بود كه معاويه او را به خود منسوب كرد و اين كار او نخستين جايى بود كه احكام دين آشكارا زيرورو شد ؛ زيرا رسول خدا ( ص ) چنين داورى فرموده كه فرزند به بستر شرعى پدر نسبت دارد و زناكار شايستهى سنگسار است . « 4 »
گفتهاند : اولين كسانى كه در اسلام مدّعى غيبتى دروغين شدند ، كيسانيه بودند كه پيرامون ابنحنفيه چنين ادعايى كردند . سپس ناووسيه بودند كه مدعى غيبت امام صادق ( ع ) شدند . پس از آنان ، واقفيه همين ادعا را در مورد امام كاظم ( ع ) بر زبانها انداختند .
اما سخن درست آن است كه اولين مدّعى چنين امرى ، عمر بود كه در بارهى پيامبر ( ص ) ادعاى غيبت كرد و چون پيامبر ( ص ) درگذشت ، آمد و گفت : به خدا سوگند ،
هامش
( 1 ) . الاستيعاب
( 2 ) . همان 1 / 27
( 3 ) . الفهرست ، جلد اول ، جزء اول ، ص 30 ، مقالهى اول ، فن اول
( 4 ) . الكامل 3 / 444 .