ابنلجا به هجو يكديگر بپردازند . بدين سان كه اين شعر را براى جرير خواندم :
تصطكّ ألحيها على دلائها * تلاطم الازد على عطائها
« چنان مىلرزيد كه چانههاى فروافتادهاش به دلوى كه از او آويخته بود كشيده مىشد ؛ آن سان كه ازد به گاه دهش بر خود مىلرزد » .
تا اين بيت كه سروده است :
تجرّ بالاهون من دعائها * جرّ العجوز الثنىَ من كسائها
« با اندك فراخوانى به راه مىافتد ، مانند پيرزنى كه دامن شولاى خويش را برمىچيند » .
جرير پرسيد : چرا نگفت : ( جرّ الفتاة طرفَى ردائها ) « مانند دوشيزهاى كه دوسوى رداى خود را برمىچيند ؟ »
سراغ ابنلجا رفتم و او را از اين امر آگاه كردم ، گفت : به خدا قسم ، من با اين تعبير مىخواستم ناتوانى آن زن سالخورده را بيان كنم . همين امر شرّى را در ميان آنان پديد آورد . « 1 »
از سرودههاى مشهور ابوطالب اين است :
الا ابلغا عنى على ذات بيننا * قريشا و خصا لؤى بن كعب
المتعلموا انا وجدنا محمداً * نبيا كموسى خط فى اول الكتب
« هلا ، از سوى من حال ما را با قريش و بهويژه لؤى بن كعب برسانيد كه آيا نمىدانيد ما محمد را پيامبرى چون موسى يافتهايم كه نامش در اولين نوشتهها آمده است ؟ »
گويم : با اين كه سرودهها و گفتهها و سخنان ابوطالب در اقرار به پيامبر ( ص ) متواتر است ، جاى شگفتى دارد كه برادران ما اسلام آوردن وى را نيز همچون نصوص فراوان و متواتر در بارهى فرزندش ، انكار مىكنند . ريشهى اين امر را بايد در دشمنى آنان با اهل
هامش
( 1 ) . الصناعتين 140 .