آنان ثبت كنند . پس آن را نوشتند و بر او خواندند و فرمان اجراى آن را صادر كرد . دعبل برخاست و سوى مأمون رفت و اشعارى خواند كه سرآغاز آن چنين بود :
اصبح وجه الزمان قد ضحكا * بردّ مأمون هاشم فدكا
« خنده بر پهنهى سيماى روزگار نشست ، كه مأمون فدك را به هاشميان برگرداند . »
فدك تا عصر متوكل همچنان در دست ايشان بود ، ولى او آنجا را در تيول عبدالله بن عمر بازيار نهاد . فدك يازده نخل كاشته به دست پيامبر ( ص ) داشت كه ميوهى آن در اختيار فاطميان بود و هنگامى كه حاجيان نزد آنان مىآمدند خرماى آن را به ايشان هديه مىكردند و آنان نيز در مقابل به ايشان صله مىدادند و از اين رهگذر مالى هنگفت به دست آوردند . اما بازيار بدان درختان خرما دستدرازى كرد ؛ بدين گونه كه مردى به نام بشران بن ابىاميه ثقفى را به مدينه فرستاد تا آن درختان را ببُرد . چون وى به بصره برگشت گرفتار فلج شد . « 1 »
ابناثير : محمود غزنوى اولين كسى است كه به لقب سلطان خوانده شد ، و كسى پيش از وى چنين وَرنام و لقبى نداشت . « 2 »
همو : الحاكم بامر الله فرزند العزيز بالله در حالى كه يازده سال و شش ماه داشت ، به حكومت رسيد و شيخ و سرور كتامه يعنى حسن بن عمار عهدهدار كارها شد و در دولت او فرمانروايى يافت و امينالدوله خوانده شد . در دولت علويان مصر او اولين كسى بود كه اين لقب را از آن خود كرد . « 3 »
نصر بن مزاحم : با معاويه در چند مرحله بيعت شد كه كتاب خدا و سنت پيامبرش را پاس دارد . پس مالك بن هبيره كندى كه آن روز از ناموران شام بود و در بيعت همگانى حضور نداشت ، به سخن برخاست و گفت : اين مُلك را از دايرهى خود بيرون راندى و مردم را به تباهى كشاندى و زبان نادانان را گشودى . عرب دانسته است كه ما طايفهى كرداريم نه طايفهى گفتار ، و ما با كارهاى گران ، گفتار اندك آوردهايم . پس
هامش
( 1 ) . شرح نهج البلاغه 16 / 217
( 2 ) . الكامل 9 / 130
( 3 ) . همان 118 .