فدكى و شبث بن ربعى سوى اشعث رفتند و از او خواستند كه درگذرد ، و او چنين كرد . « 1 »
نصر بن مزاحم : هنگامى كه كار صفين به فرجام رسيد و حسن ( ع ) كار را به معاويه سپرد و هيئتها به سوى او روانه شدند ، عبدالله بن هاشم مرقال را دربندكشيده سوى او بردند و در حالى كه عمروعاص آنجا بود ، بر او در آوردند . عمرو به معاويه گفت : اين مختالِ خودپسند پسر آن مرقالِ برقآسا است ، اين سوسمار گنديده را بگير كه چوبدست ستبر از تركشهاى خُرد برآيد و مار از مار بزايد و پاداش بدى همچنان بدى باشد .
ابنهاشم به عمروعاص گفت : من نخستين مردى نيستم كه قومش وى را وانهادهاند و روزگارش به سر آمده و اجلش رسيده است .
آنگاه معاويه گفت : اينها كينههاى بازمانده از صفّين است و پدرت گناهى ندارد . عمرو گفت : او را به من بسپار كه به سبب ياوهگويىهايش شاهرگهايش را بيرون كشم . ابنهاشم به وى گفت : اى پسر عاص ، اين دليرى تو در روزهاى صفّين كجا بود كه تو را به هماوردى مىخوانديم ؟ « 2 »
خطيب بغدادى ، در شرح حال هيثم بن عدى ، از او ، از مجالد ، از شعبى ، از ابنعباس نقل مىكند : اولين مسلمان ابوبكر بود . آيا اين حرف شاعر را نشنيدهاى كه
اذا تذكرت شَجواً من اخى ثقة * فاذكر اخاك ابابكر بما فعلا
« هرگاه اندوهى را از برادرى مطمئن به ياد آرى ، برادرت ابوبكر را به ياد آر با آن كارى كه كرد ! »
تا آنجا كه گفت :
و اول الناس منهم صدّق الرسل
« و اولين كس از آنان باشد كه پيامبران را تصديق كرده است . »
سپس از احمد بن عباس نقل كند كه از يحيى بن معين در بارهى اين حديث پرسيد ،
هامش
( 1 ) . الكامل فى اللغة و الادب 133 ؛ مضمون اين مطلب را نيز بنگريد در : شرح نهج البلاغه 2 / 274 ؛ بحارالانوار 33 / 349
( 2 ) . وقعة صفين 348 .