تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نخستينها ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
گفت : اين را چه كسى از هيثم بازگفته است ؟ گفتم : بشار خفاف . گفت : بيهوده گفته ، فكر نكنم هيثم اين را از مجالد شنيده باشد . پرسيدم : آيا كسى ديگر هم اين را روايت كرده است ؟ گفت : آرى ، همان هيثم بن عدى . گفتم : آيا او مورد اطمينان است ؟ گفت : موثق نيست . « 1 » در روايت است : اولين چيزى كه خدا با آن نافرمانى شد ، تكبّر بود كه گناه ابليس بود آن‌گاه كه
أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ
« 2 » « سرپيچى كرد و كبر ورزيد و در شمار كافران بود . » نافرمانى دوم حرص بود كه گناه آدم و حوا بود ، آن‌گاه كه خدا آن دو را فرمود :
كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ
« 3 » « و هر چه مىخواهيد از آن بخوريد و نزديك اين درخت نشويد كه از ستمگران خواهيد بود . » ولى آنان چيزى را كه بدان نياز نداشتند گرفتند ، و اين حرص تا روز رستاخيز در تبار آن دو ريشه دواند ؛ چه بيشترين چيزى كه فرزندان آدم در پى آن هستند ، همان است كه بدان نيازى ندارند . گناه ديگر حسادت است ، گناه پسر آدم كه به برادرش رشك برد و او را كشت و همين خصلت‌ها شاخه كرد و به هفت خصلت بدل شد و همگى در دنيادوستى گرد هم آمد . اين گونه است كه پيامبران و دانشمندان پس از شناخت اين حقيقت گفته‌اند : « دوستى دنيا سرآمد همه‌ى گناهان است . » « 4 » ابن ابىالحديد به نقل از السقيفه جوهرى : مأمون در جلسه‌ى دادخواهى نشست و چون به اولين برگه‌اى كه در دستش آمد نگريست ، گريست و به كسى كه بالاى سرش ايستاده بود گفت : صدا بزن كه وكيل فاطمه ( س ) كيست ؟ مردى كهنسال كه ردايى بر دوش و دستارى بر سر داشت برخاست و پيش آمد و پيرامون فدك با مأمون سخن گفت . مأمون براى او دليل مىآورد و او براى مأمون . آن‌گاه مأمون فرمان داد تا فدك را به نام
هامش
( 1 ) . تاريخ بغداد 14 / 51 ( 2 ) . بقره 34 ( 3 ) . بقره 35 ( 4 ) . الكافى 3 / 130 .