سپاهيان رَوح بن زنباع وزير عبدالملك به شمار مىرفت . روزى رَوح نزد عبدالملك شد و از فروپاشى سپاه خويش و اين كه سربازانش به گاه كوچ او نمىكوچند و به گاه فرود او باز نمىايستند ، به او شكايت برد و افزود : در ميان آنان اما مردى است كه اگر فرمان سپاه را به او بسپارى ، با كوچ خويش آنان را بكوچاند و با فرود خود آنان را فرو خواباند ؛ او را حجاج بن يوسف خوانند .
عبدالملك گويد : ما نيز اين فرمان را به دست او داديم . پس هيچ كس را جز ياران رَوح ، ياراى آن نبود كه از كوچ و فرود سر باز زند . روزى ديد كه لشكر كوچيده است ، ولى اصحاب رَوح گرداگرد سفرهاى به خوردن نشستهاند . آنان را گفت : شما را چه شده است كه با راهى شدن اميرالمؤمنين ، رهسپار نشدهايد ؟ رو به او ، گفتند : اى زادهى آن زن گنده شرم ، پايين آى و با ما به خوردن پرداز . گفت : هيهات ؛ از اين لحظه ، ديگر همه چيز تمام شد . آنگاه فرمان داد تا آنان را با تازيانه زدند و در اردوگاه گرداندند و فرمود تا خيمههاى روح بن زنباع را به آتش كشيدند . پس رَوح گريان نزد عبدالملك آمد . عبدالملك پرسيد : چه شده است ؟ گفت : همان حجاج كه در شمار سپاهيان من بود ، اينك بردگان مرا تازيانه زده و خيمههاى مرا به آتش كشيده است . دستور داد كه او را نزد من آوريد .
چون حجاج وارد شد ، از او پرسيد : چه چيز تو را به اين رفتار واداشته است ؟ گفت : اى امير مؤمنان ، من اين كار نكردهام . پرسيد : پس كار كيست ؟ گفت : به خدا سوگند ، تو اين كار را كردهاى ؛ دست من دست تو است و تازيانهى من تازيانهى تو ؛ هرگز نبايد از فرمان امير مؤمنان سرپيچى شود . بايد به رَوح در برابر هر خيمه ، دو خيمه و در برابر هر غلام دو برده داد ، اما او چون مرا معرفى كرده است ، حق ندارد شخصيت مرا بشكند . اين گونه بود كه زيانهاى رَوح جبران شد و حجاج جايگاهى برتر يافت . « 1 »
ابنقتيبه : وهب گويد : ابراهيم اولين كسى بود در سن صدوپنجاه سالگى به پيرى رسيد . داستان چنين بود كه چون ساره اسحاق را به دنيا آورد ، كنعانىها گفتند : آيا از اين
هامش
( 1 ) . العقد الفريد 5 / 275 .