اللّحم المطلق 111 / 11
عبارتست از حشو شظاياى عصب در عضله .
اللّقوّة 123 / 2 ( - كژ شدن روى ) « 1 »
كج شدن صورت است يا بجهت تشنّجى كه در يك طرف صورت است كه آن را بخود مىكشد ويا رخوت وسستى است كه در يك طرف صورت پديد مىآيد .
مادّه موثّر در لقوه وفالج يكى است جز آنكه فالج در همهء اعضاى بدن است ولى لقوه اختصاص به صورت دارد .
له 80 / 2 القنية « 2 »
ليثرغس 121 / 13 ، 162 / 4 « 3 »
( Lethargy - )
عارضهء فراموشى را گويند وسبب آن ورم بلغمى است كه در پيش دماغ پيدا مىشود وآدمي با قسمت موخّر دماغ كه خزانهء حواس است حس نمىكند واز اين روى بر أو فراموشى عارض مىگردد .
هامش
( 1 ) وسبب لقوه رطوبتى بود تنك كه بيك شق فرود آيد از روى تا يك نيمه روى سست شود وآن نيمهء ديگر از روى متشنج گردد . هدايه ص 261
( 2 ) ابن رشد مىگويد كه « له » استعمالات گوناگونى دارد : أول بر طريق ملكه وحال چنانكه گوئيم « ان لنا علما » و « ان لنا فضيلة » . دوم بر طريق كميت چنانكه گوئيم « ان له مقدارا طوله كذا وكذا » . سوم بر آنچه كه مشتمل بر بدن است يا بر تمام آن مثل جامه وطيلسان ويا بر جزء آن مانند انكشتر در انگشت وكفش در پاى . چهارم بر نسبت جزء به كل مانند آنكه گوئيم « له يد » و « له رجل » . پنجم نسبت شئى به ظرفى كه در آن است مانند گندم در پيمانه وشراب در خم كه يونانيان عادت دارند كه بگويند « الدن له شراب » و « الكيل له حنطة » . از ميان معاني فوق معنى سوم به مقولة « له » مخصوص است . تلخيص كتاب المقولات ص 121
( 3 ) سرسام سرد بود كه أو را ليثاغوس خوانند . هدايه ص 237 . قرانيطس سرسام گرم را گويند وليثرغس سرسام سرد را گويند . ذخيرة ج 2 ص 38