آنست كه حدّ چيزى باجزاء خود كه از آن تركيب يافته تقسيم شود مانند :
« انسان حيوان ناطق است » و « حيوان جسم وحسّاس ومتحرّك به اراده است » .
تحليل بالعكس 84 / 3 « 1 »
آنست كه مركّب به بسيط خود كه از آن تركيب يافته تحليل گردد واز آخر آغاز مىشود وبأول بازگشت مىكند مانند : « انسان مركّب از روح وبدن است » ، « بدن مركّب از اعضاى متشابهه است » ، « اعضاى متشابهه مركب از أخلاط - چهارگانه است » .
تدبير المدينة ( علم . . . ) 89 / 14
علم تدبير المدينة علم سياست شهرها ( كشور دارى ) است .
تدبير المنزل ( علم . . . ) 89 / 15
علم تدبير منزل علم سياست مرد است مر خانهء خود را .
التشنّج 123 / 6 « 2 »
تشنّج وكزاز از تقلّص ( فشرده شدن ) وجذب گرديدن عضو است بسوى أصل خود واين با از جهت خشكى است مانند پوستى كه در برابر خورشيد يا آتش تقلّص پيدا مىكند ويا از جهت امتلاء است مانند مشكى كه از آب پر گردد .
التّضادّ 81 / 12
هامش
( 1 ) - مانند آنكه انسان را بنظر بياورى وبگوئى بدن انسان به اعضاى آلى انحلال مىيابد واعضاى آلى به اعضاى متشابهة الاجزاء واجزاى متشابهة الاجزاء به أخلاط وأخلاط به نباتى كه غذا است ونبات به اسطقساتى كه غذا از آن تركيب يافته منحل شود .
كامل الصناعة ج 1 ص 10
( 2 ) - تشنج دو گونه بود واين هر دو گونه يا بهمهء تن بود يا ببعضى از اندامها ، ويك گونه از خشكى بود وديگر گونه از ترى . هدايه ص 266