28 و دگرگونى نقطه و كره ، با انواع دگرگونىهاى انعكاس جهات دربارهاش
هامش
- نوريّت - يعنى ظاهر بودن در ذات خود - براى اينكه آنها از حيث هى هى ( اين همانى ) از اسماء ذاتاند و از حيث تعلقات متعدد متعيّنشان - حسب تعدد متعلقات و تعيّن آنها - از اسماء صفاتاند ، و همين طور وحدت ذاتى شئى ، يعنى هو هو بودن او ، نه وحدتى كه براى واحد ، صفت اعتبار مىشود ، زيرا آن از صفات است .
از نتايج و ثمرات احاطهء اين اسماء بودنشان با قديم ، قديم و با حادث حادث و با متناهى متناهى و با متحيّز متحيّز است - برعكس اسمايى كه مقابل اينهايند - و تصور نشود كه اين اسماء همان گونه كه به حقايق خود قديماند ، به واسطهء تعلقات كلى و جزئىشان - كه به اعتبار آنها داخل در اسماء صفات مىشوند - قديماند ، و قدم آنها به واسطهء تعلقات آنها از حيث اعتبار آنها از جانب وجود ، منافى اتصاف آنها به صفات حدوث - از حيث تبعيّت آنها مر علم را كه تابع معلوم است - نمىباشد ؛ و هر يك از اين دو را در كتاب و سنت زبانى است : زبان اول فراوان است ، براى اينكه حق تعالى تمام اشياء را از ازل از حيث علمش به ذاتش مىداند و در آن دانستن تمام نسبتهاى اسمائى - با اقتضاهاشان - مندرج و نهفته است .
اما زبان دوم مانند :وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجاهِدِينَ مِنْكُمْ وَ الصَّابِرِينَ، يعنى : شما را مىآزمائيم تا مجاهدان و صابران شما را معلوم كنيم ( 31 - محمد ) و : ان الله لا يمل حتى تملّوا : يعنى « رسول خدا ( ص ) فرمود : » خداوند ملول و دلتنگ نمىشود تا آنكه شما ملول شويد ، و همه همين طور است ، براى اينكه قول و تكوين ( كن فيكون ) به حسب قدرت است كه به آنچه اراده معين كرده - يعنى ارادهاى كه تابع علم است و علم تابع معلوم - تعلق گيرد ، پس رنگ پذيرى تعينات ، تعلقات ازلى است مر صفات را به خواص حوادث و پديدهها ، از اين روى منافى قدمشان در ذاتشان و از جهت محلّشان نيست .
بنا بر اين كلام حق تعالى صفتى است كه از برخورد غيبى بين دو صفت اراده و قدرت حاصل مىشود ، و اين منافى قدم آن نمىباشد ، و قدم تعلق آن ، رنگ پذيرى تعلق آن است به آنچه كه حالات مخاطبان - مانند عبرانى و عربى - و احكام اسم « الدهر » - مانند گذشته و حال و آينده - اقتضا مىكند ، زيرا آن رنگ پذيرىاى است كه از اعتبار دوم پديد مىآيد ؛ با اين بيان بسيارى از شبهات كه بزرگان اهل نظر از حلّ آن ناتوان بودند بر طرف مىگردد ، مانند الفاظ قرآنى كه :
حروف و اصواتى مترتب و حادثاند ، با اين كه اگر كسى منكر شود كه آنها كلام الهىاند و يا آنكه همان حروف فرستاده شده ، كافر است ، مانند اقتضاى قديم بودن :إِنَّا أَرْسَلْنا نُوحاً، يعنى : ما نوح را فرستاديم ( 1 - نوح ) قدم نوح لازم مىآيد .
گويم : يعنى قدم اين كلام اقتضاى قدم نوح را - بر اين تقدير كه كلام الهى قديم است - دارد ، و دفعش به اين است كه گوييم : آن به صورت عقلىاش در علم قديم ، قديم است و به صورت حسىاش در الفاظ و حروف ، حادث و جديد است .
شارح مصباح گويد : دفع آن اينكه : قدم هر حادثى نسبت به حضورش با تمام كليات و جزئياتش با وجود حق تعالى - حق متعالى كه او را از آن جهت كه اوست نه قيدى به زمان دارد و نه حال - و نيز آگاهيش بر اين حضور - يعنى آگاهى لازمى كه مطلقا از ذاتش تفكيك و جدايى ندارد - قابل انكار نيست ، چنان كه خواجه طوسى قدس سره فرموده : معلومات عالم مقيد به زمان و يا مكان نبوده و تمامى معلومات با تمام نسبتهايشان نزد او حاضراند و او بر همه آنها آگاهى دارد .