جلت فى تجلّيها الوجود لناظرى * ففى كل مرئى اراها برؤية « 1 »
و ما ذاك الّا ان بدت بمظاهر * فظنّوا سواها و هى فيها تجلّت « 2 »
و از اسرار و رازهاى نقطه ، مجّرد و رها بودنش از جهات و اطراف و دور بودنش از تعلق به مكان و مكانيات است ، براى اينكه حقيقت نقطه و ذاتش كروى شكل است و شكل مدوّر بهترين شكلها ، و دورترين آنها از دگرگونى و تباهى مىباشد ، و اين شكل را - از حيث هيئت و حقيقتش - مطلقا جهتى نيست ، براى اينكه جهات - جز به واسطهء تفاصيل اجزاى گوناگون - اثبات نمىگردد ؛ مثلا انسان داراى سر و پا است ، و شكى نيست كه سرش از پايش برتر مىباشد ، پس به اين اعتبار ، جهتى كه طرف سرش مىباشد به نام فوق و بالا ، و جهت ديگر كه طرف پايش مىباشد تحت و زير ناميده مىشود ؛ و او را دو جانب مىباشد ، يكى از آن دو از ديگرى قوىتر است ، جهتى كه طرف جانب قوىتر است يمين و راست ، و طرف ديگر كه مقابل آن است يسار و چپ ناميده مىشود ؛ و او را نيز دو جانب ديگر است : يكى از آن دو به حركت ارادى نقلى و جابجايى او به حركت در مىآيد ، جهتى كه به طرف اين جانب است جلو و پيش رو ، و طرف ديگر كه مقابل آن است پشت و پس ناميده مىشود ، در حالى كه در شكل كره ، مطلقا اين صفات وجود ندارد ، از اين روى به جهات و اطراف توصيف نمىگردد .
هامش
( 1 ) . اين دو بيت از قصيدهء نظم السلوك ابن فارض مصرى قدس سره است ؛ و در حاشيه نسخه اصل ، دو بيت از مثنوى معنوى مولوى قدس سره در معناى اين دو بيت آمده كه عينا نقل مىكنيم ، اما معنى بيت نخستين اينكه :
حضرت معشوق در تجلى وجودى بر ديدگانم ظاهر و جلوهگر گشت ، لذا بر هر چه نظر مىكنم او را به مشاهده و عيان مىبينم .
( 2 ) . اين نيست جز آنكه حضرت معشوق به واسطهء صور در مظاهر عالم ظاهر شد ، و گمان كردند كه اين صور غير حضرت اوست در حالى كه همو بود كه در حقايق صور تجلى كرده بود ؛ اما دو بيت مثنوى كه در مثنوى قونيه به شمارههاى : 2612 و 2613 آمده :آب در غوره ترش باشد و ليك * چون به انگورى رسد شيرين و نيكباز در خم او شود تلخ و حرام * در مقام سركگى نعم الادام