تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
سلطان اختصاصى داشت . سلطان او را براى هم‌صحبتى انتخاب كرده بود و بر سر خود امينش مىدانست . مقام او در نزديكى به سلطان و محبت سلطان به وى به جائى رسيد كه هيچ هم‌نشين و هم‌صحبتى آن مقام را نيافت . وقتى سلطان به دست خود يك بيت شعر پارسى به وى نوشت مشعر بر تأخير وى در ملاقات . معنى شعر چنين بود : تو از دورى من متأثر نمىشوى و رنج نمىبرى . زيرا تو غير از من كسى را كه با وى مأنوس شوى پيدا مىكنى . ولى من از دورى تو اندوهگين مىشوم زيرا به جز تو با هيچ‌كس الفت و انس ندارم . مؤلف گفت : سيد الرؤسا داماد نظام الملك شد و بدين جهت بر مقام او افزوده گرديد . سراپرده براى وى بر مىافراشتند و صاحب طبل و علم و طايفه و حشم شد . اما نايب شرف الملك استاد ابو غالب براوستانى قمى و نجيب گلپايگانى بودند سپس ابو غالب از كار كناره گرفت و به جاى وى گرامى مرد كامل ابو الفضل اسعد بن محمد بن موسى براوستانى نايب شد . همواره براوستانى نائب بود تا آن‌كه مجد الملك لقب يافت و خوانسالار گرديد . پس از شرف الملك براى هيچ يك از سلاطين در خويشتن‌دارى و حفظ اسرار و بيدارى و حافظه و ترتيب ديوانها مانند ابو الفضل مستوفى نبود . همچنين مجد الملك پناهگاه فضلاى روزگار بود كه به آنان بخشش مىكرد و وضع معاش آنان را نيكو مىساخت . بر درگاه سلطان و ديوان دانشمندان نويسنده و مردم لايق و نائبان تيزهوش دانا بودند . فرماندار فارس وزيرى داشت كه به وى ابن بهمنيار مىگفتند و عميد الدوله لقب گرفته بود . مردى بود با همت عالى و به كارهاى كشور بينا . بحضور سلطان رسيد و مقام و منزلت وى بالا رفت . ميان ابن بهمنيار و سيد الرؤسا دوستى و يگانگى برقرار شد ولى هر دوان به آفت دشمنى با نظام الملك گرفتار شدند و درين دشمنى متحد و يك‌دل و يك‌زبان شدند . راستى چگونه است حال بدبختى