بيرون از حد و شماره به عزم تسخير قلمرو سلطانى بيامده است . سلطان از استماع اين خبر به سرعت آهنگ آذربايجان كرد زيرا شنيد كه پادشاه روم در نواحى اخلاط است . سلطان با خواص لشكريانش بود و صلاح نديد كه براى جمع سپاه به شهرهاى خود برود و از اطراف كشور قبيلهها و عشاير را به جهاد بخواند . نظام الملك وزير و همسر خود خاتون را با بارهاى اسباب به تبريز روانه كرد . سلطان با پانزده هزار سوار زبده از لشكريان باقى ماند . با هريك ازين سواران اسبى به عنوان يدك بود . سپاه روم از سيصد هزار نفر بيشتر بود . اين جماعت از رومى و روسى و اهل غزه و قبچاق و كرج و ابخاز و خزر و فرنگ و ارمن بودند . سلطان فكر كرد كه اگر صبر كند تا سپاه جمع كند فرصت از دست مىرود و موجب زحمت بندگان خدا در شهرها مىگردد . پس با نخبه سپاهيان خود سوار شد و رو به همراهان كرد و گفت : « من در راه خدا پيكار مىكنم . اگر سعادت شهادت يافتم به جاى آنكه در چينهدان كركسان مردارخوار زمين گورم باشد در چينهدان پرندگان سبزرنگ آسمانى قرار مىگيرم .
اگر فيروز شوم بسى نيكبخت خواهم بود و روزم از روز پيش بهتر خواهد بود . »
سلطان به خدا توكل كرد و با اين عزم قوى و قاطع حركت كرد .
پادشاه روم رؤساى روسى را كه با بيست هزار سپاهى آمده بودند و با آنان روحانى بزرگ كشور و صليب مخصوصشان همراه بود به عنوان مقدمه بفرستاد و اينان با غارت و اسير كردن مردم بلائى بزرگ بر شهرهاى اخلاط شدند . سپاه مقيم در اخلاط كه فرمانده آنها صنداق ترك بود آستين مردانگى بالا زدند و آتش سوزان جنگ را براى رسيدن به عزت و احترام فتح درنورديدند و سپيدهدم نورانى ظفر از پس شبى تاريك دريافتند . از مقدمه
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 46
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٤٦