در ميان گرفت . صاحب حلب درين روزگار محمود بن صالح بن مرداس بود و او در همين سال بنام خليفه عباسى خطبه خوانده بود . پس از مسرت خلعت خليفه اندوهگين گرديد . از جانب خليفه نقيب النقباء ابو الفوارس طراد بن محمد زينبى نزد وى بود . آلب ارسلان بر وى سخت گرفت و او را در تنگى افكند . نقيب النقباء از شهر بيرون آمد و از آلب ارسلان درخواست كرد كه سايه بزرگوارى خود را از محمود برنگيرد و سرچشمه نعمت وى را گلآلود نكند . آلب ارسلان از اجابت مسئول خوددارى كرد و خشنودى خود را از محمود تنها به آمدن وى در حضور و اظهار زارى و فرمانبرى موكول كرد . محمود بملاقات آلب ارسلان نرفت و كار به كشتار كشيد و محاصره طولانى شد . سنگهاى منجنيق از درون حصار بپرواز آمد . سنگى بر اسب سلطان فرود آمد و سلطان خشمگين شد . محمود هنگامى كه كارش سخت شد ترسيد كار به جائى برسد كه قابل تلافى و تدارك نباشد . پس با مادر خود شبانه سوى سلطان آمد . مادر وى منيعه دختر وثاب نميرى بود .
گريه و زارى كردند . مادر به سلطان گفت : اين فرزند من است او را نزد تو آوردم هرچه مىخواهى با او بكن . ما اقرار داريم و مىدانيم كه سلامت ما به سازش با تو وابسته است .
مؤلف گفت : سلطان گذشت كرد و محمود را بار ديگر بمقام پسنديدهء خود بازگرداند . مقام محمود به تواضع و فروتنى كه انجام داده بود بالا رفت و در نتيجه حلب امن شد و وحشت جا به آرامش داد .
بيان بيرون آمدن پادشاه روم و شكست و اسارت او
مؤلف گفت : به سلطان خبر رسيد كه ارمانوس پادشاه روم با سپاهى