قلب سپاه ايناج را مضطرب كردند . ايناج با دلى پرضربان نجات يافت درحالىكه كوشش وى با خيالش دست تعهد به هم مىدادند . از پس سر او را مىراندند و خود صلاح در فرار و رفتن ديد . در غبار ميدان و گرد اسبان لاغرميان كه چون شب پرده سياهى آويخته بودند پنهان شد . ضربت شمشيرى بر روى وزير رسيد و چشم راست وى را ببرد . وزير ندانست كه كه پس از رفتن طلايش پاكيزگى رويش با رفتن چشم راستش نيز از دست مىرود .
وزير را در تخته روانى به جهت معالجه به همدان بردند . بدين صدمه دشمنان وزير را شماتت كردند و چون سگان درنده به وى پارس مىنمودند .
ايناج به ميدان جنگ پشت كرد و با بدبختى فرار كرد . باروبنه را رها كرد و خود تنها رفت . سلطان به عادت معهود به سلطنت بازگشت و كشورش وسعت يافت .
رشته امور او منظم شد . چرخ بخت وى گردش كرد و كشتى او ريزش داشت . شوهر مادرش اتابك ايلدگز به تنهائى به امر و نهى و گشودن و بستن و خراب كردن و مقام دادن و عزل نمودن و نزديك كردن و دور نمودن و سعادتمند كردن و بدبخت ساختن پرداخت . اتابك مواظب همگنان بود . گرد نهائى را زد .
دشمنان را دوستى كرد و با دوستان دشمنى نمود .
چون جنگ خاتمه يافت سلطان با پرچمهاى افراشته متوجه رى شد .
پيكانهايش را براى خراب كردن بريدن خانه و دربار ايناج استوار كرد . بر ايناج وارد شدند و اقطاعاتش را گرفتند و اموالش را بردند . ذخيرههايش را گرد كردند و اموال او را متفرق ساختند . ايناج از دست آنان نجات يافت و از زندگى به نفس كشيدن و آزادى قناعت كرد . ايناج در اطراف دامغان بود و متصل
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 359
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٣٥٩