گرجىها و به تنهائى در جنگلى ايستاد و هر اميرى از امراء خود را با دسته و افرادش روانه مىكرد .
از اطرافيان كسى حضورش نبود تنها خاصبك ايستاده بود و به برق شمشيرى كه ميان غلاف بود نگاه مىكرد . امير زنگى جاندار هم با او بود .
پس خاصبك جلو رفت و تازيانه آهنين بر فرق عبد الرحمن كوبيد و سرش را بشكست .
عبد الرحمن فرياد برآورد و ياران را به كمك خواست ولى كسى به فريادش نرسيد سپس با ضربتهاى شمشير او را از پا درآورد .
صفهاى لشكريان درهم ريخت و افراد جمع شده متفرق گرديدند .
خاصبك بن بلنكرى بر ارانيه چيره شد و به كسانى كه با وى مساعدت كرده بودند نيكوئى كرد و پيمان دوستى بست . خاصبك به اردبيل رفت و اين شهر را محاصره كرد . امير اردبيل آق ارسلان بود امان خواست . خاصبك او را امان داد و از شهرش بيرون كرد . به محاصره مراغه پرداخت . مدت اين محاصره دراز كشيد و بر خلاف انتظار چيزى شايسته از محاصره مراغه به دست نياورد .
چون خبر كشته شدن عبد الرحمن بن طغايرك در بغداد به سلطان رسيد امير عباس را به بهانه خلوت و مشورت به خانه برد . چون عباس تنها ماند و با وى خلوت كرد فرمان داد كه عباس را گردن بزنند و بدنش را بيرون بيفكنند . اين واقعه در سپيدهدم روز پنجشنبه ماه ذى قعده از سال 541 واقع گرديد .
پس سپاه امير عباس سوار شدند و مقدم آنان امير آق سنقر فيروز كوهى بود و شهر را درنورديدند و در راه قدم نهادند . اوباش شهر به حركت درآمدند و مىخواستند كه خانه وزير را غارت كنند . سلطان جماعتى سپاهى
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 258
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص٢٥٨