فلك برخاست و دو ركعت نماز خواند و دو دست را به آسمان بلند كرد و شروع كرد به خدا زارى كردن و دعا نمودن .
سلطان سنجر او را احضار كرد و گفت « اين نماز و دعا در اين وقت چيست ؟ گفت با خدا مناجات كردم و گفتم اين جماعتى كه درين سراپرده اجتماع كردهاند اصلها و شاخههاى شر و فتنه هستند . خداوندا اين سرزمين را به دل زمين فرو بر و خراب كن تا مخلوق تو سالم گردند و حق تو نيز محفوظ ماند » سلطان سنجر خنديد و به گفتار همصحبت دلقك اعتنائى نكرد .
چون محمود از رى بازگشت آهنگ بغداد كرد و به افراط با مشورت با وزير منافق خونريزى مىكرد ناچار پس از بريدن رشته عمرها خود نيز از عمرش برخوردار نشد و با ستم و جبروتش به همسايگى خداوند جبار شتافت .
مؤلف گفت : نجم الدين رشيد خادم سلطان محمود حكايت كرد كه سلطان را تبدار درحالى كه بر بسترش زيرورو مىشد و در سكرات مرگ مىگذراند ديدم كه مىگفت :
از من شيرگير و فرزندش را دور سازيد . آنان دو شمشير آهيختهاند كه مرا بكشند .
مرتبا اين گفتار را تكرار مىكرد تا جان به جانان داد و ملحق به خدا شد .
اين گناه به علت طرفدارى از وزير بدكار « درگزينى » به سلطان محمود بسته شد .
سلطان محمود را اگر به طبع خود وا مىگذاشتند شاهى نيكو روش و پسنديده فطرت بود اما از ياران و اطرافيان به انواع بلاها و فسادها
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 183
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٨٣