چون سلطان را استعفاى من خوش نيامد فورا اطاعت كردم .
سلطان بخشنده و شكيبا بود . در گرفتن كسى كه به وى خيانت مى - كرد اگرچه به حال وى آگاه بود شتاب نمىكرد . رعايت رضايت وزير را در عزل اين كافى نمود . مىخواست ابن كافى را به جهت مالى كه در محاسبه كم آورده بود بازداشت كند اما رعايت رضايت قلبى وزير و بزرگى خطير - الملك را بنمود و اين كار را نكرد .
انوشروان گفت : در نيابت وزارت نشستم با آنكه وزير ناخشنود بود و سلطان احترامى كه از وزير مىكرد در حقيقت دفع الوقت بود و منتظر فرصت مىگشت نه احترام حقيقى .
سلطان با احترام مرا در ديوان نشانيد و مرا بر بزرگان درگاه مقدم داشت . ولى وزير معتقد بود كه من از طرف سلطان نگهبان و جاسوس براى او هستم . وجود من بر وزير سنگين بود مثل اينكه در ذمهام به او قرض يا خونى بدهكارم . از روى كينه و دشمنى با من وزير سخن مىگفت .
صاحبان مقام و ديوانيان از چپ و راست در محبت بخشش وى سر مىكردند و نهانى نسبت به من شرها در دل داشتند . با همه دورى و اختلافاتى كه داشتند در دشمنى با من يككلمه و متحد بودند و اعتقاد داشتند كه در دشمنى با من دوستى آنان حاصل مىگردد . منهم به دو جو سبيلهاى آنانرا نمىخريدم و اعتنا به آنان نداشتم و اصولا دل را بكارشان مشغول نمىكردم . چون از افكندن من در دام حيله ناتوان شدند پرداختند به تأخير افكندن در حقوق و رسومى كه از ديوان داشتم . باهم يكدل شدند كه بخشش هاى سلطانى مرا قطع كنند . منهم خود را بقول اين گوينده تسليت مىدادم :
غير از چراگاهى كه تو دارى خدا را چراگاه ديگر هست كه در آن بچرى و غير از آب تو آب ديگر هست كه بنوشى . خدا را به مخلوقات لطفى است كه
تاريخ سلسله سلجوقى ( زبدة النصره ونخبة العصره ) ( فارسى ) — صفحة 125
مساهمون: فتح بن على بندارى اصفهانى
ص١٢٥