روايات خليفه عمر در داستان تحريم و تخيير
رواياتى كه از خليفه عمربن خطاب در اينباره به ما رسيده چنين است :
بخارى با سند خود از ابنعباس روايت كند كه گفت :
« يك سال درنگ كردم و مىخواستم از عمر دربارهى آن دو زن كه عليه رسول خدا همدست شدند سؤال كنم ولى از او مىترسيدم تا آنكه در ايستگاهى فرود آمد و وارد درختان « اراك » شد و هنگامى كه برون آمد از او پرسيدم ، گفت عايشه و حفصه . سپس گفت : ما در جاهليت زنان را به حساب نمىآورديم ، هنگامى كه اسلام آمد و آنها را به ياد آورد ، ديديم كه آنها را بر ما حقى است ، بدون آنكه آنان را در چيزى از امور خود وارد نماييم ، و يك بار كه بين من و زنم سخنى گذشت و او تندى كرد و به او گفتم : تو به اينجا رسيدهاى ؟ او گفت : تو اين را به من مىگويى و دخترت پيامبر را آزار مىدهد !
پس ، نزد حفصه آمدم و به او گفتم : من تو را از نافرمانى خدا و پيامبرش برحذر مىدارم و موضوع آزارش را به او گوشزد كردم .
سپس نزد « امّسلمه » آمدم و با او نيز چنين گفتم .
او گفت : « اى عمر ! من از تو در شگفتم كه تو چگونه خود را داخل در امور ما كردهاى ، آيا هيچت نمانده جز آنكه در كار رسول خدا و زنان او دخالت كنى ؟ » پس منصرف شدم و در آن زمان مردى انصارى بود كه هرگاه از رسول خدا دور مىشد و من حاضر بودم ، اخبارى را كه بود به او مىرساندم و او نيز هرگاه حاضر بود و من از رسول خدا دور بودم ، اخبار پيامبر را به من مىرسانيد و در آن هنگام همه كسانى كه پيرامون رسول خدا زندگى مىكردند تسليم او شده بودند و هيچ كس جز پادشاه غسّان در شام باقى نمانده بود كه مىترسيديم بر ما هجوم آورد . من ناگهان آن مرد انصارى را ديدم كه مىگفت : امر مهمّى پديد آمده است . به او گفتم : چه شده ؟ آيا غسّانى آمده است ؟ گفت : عظيمتر از آن ! پيامبر