ابوطالب در اينباره دو قصيده دارد كه در يكى از آنها گويد :
« همانا پسر آمنه محمد ، پيامبر خد ا ، نزد من بر همه فرزندانم برترى دارد ؛ كه رحمت او كاروانيان و شتران توشهبر ، همه را فراگرفته است . »
تا آنجا كه گويد :
« من قرابت و خويشاوندى پيوسته را درباره او مراعات نمودم ،
و وصيت و سفارش اجدادم را دربارهاش محافظت كردم . »
تا آنجا كه گويد :
« تا آنگاه كه مردم « بُصرى » آشكارا از كمينگاه مشاهده كردند و با حال شرك نرمى نشان دادند .
قوم يهود آنچه را كه بايد ببينند ؛ سايه ابر و عزت شترسوار ؛ همه را ديدند .
و خواستند « محمد » را بكشند كه [ بحيرا ] آنها را از آن نهى كرد و در اين راه جهادى پس نيكو انجام داد . »
و در دومى گويد :
« آيا مرا با اندوهى كه بدان گرفتار آمدم نمىبينى ؟ اندوه جدايى فرزند گرانقدر بهترين پدر و مادرها ؟ جدايى از « احمد » آنگاه كه بار سفر بربستم ، و حركت نمودم و با سلامى از او خداحافظى كردم . او اندهبار گريست و شترها ما را از جاى بركندند . . . »
تا آنجا كه گويد :
« در اين هنگام « بحيرا » با نوشيدنى پاكيزه و طعام آماده نزد ما آمد و چون او را ديد كه به سوى خانهاش مىرود و سايه ابر از گرماى خورشيد نگهدارىاش مىكند
سرش را همانند سجده خم كرد و او را به گونهاى وصف ناشدنى و به سينه و گردن خود فشرد .
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 323
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٣٢٣