باشد . پس ، بر جان برادر زاده ات بيمناك باش ! »
سفر تجارتى پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) با اموال خديجه :
در طبقات ابنسعد گويد : « پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) با غلام خديجه « ميسره » براى تجارت بيرون رفتند تا به « بصرى » در شام رسيدند و در بازار بصرى در سايه درختى نزديك صومعه يكى از راهبان بنام « نسطور » فرود آمدند . آن راهب به ميسره كه پيش از آن او را مىشناخت گفت : « اين كه در سايه آن درخت فرود آمده كسيت ؟ » ميسره گفت : « مردى از قريش از اهل حرم » راهب گفت : « زير اين درخت هرگز كسى جز نبى فرود نيايد ! » سپس گفت : « در دو چشمش سرخى است ؟ » ميسره گفت : « آرى و از او جدا نگردد » راهب گفت : « او همان است ، آخرين پيامبران ! و اى كاش هنگامى كه مأمور به خروج مىشود او را درك نمايم . » سپس رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) در بازار « بُصرى » حضور يافت و كالاى خود را فروخت و كالاى ديگر خريد و در آن حال ميان او و مردى درباره چيزى اختلاف شد . آن مرد گفت : « به لات و عزّى سوگند بخور ! » رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) فرمود : « هرگز به آن دو سوگند نخوردهام و هرگاه عبور مىكنم از آن دو روى بر مىتابم » آن مرد : گفت : « سخن سخن توست » سپس در نهان به ميسره گفت : « ميسره ! به خدا سوگند اين نبى است ! و سوگند به آن كه جانم در اختيار اوست اين همان است كه احبار و علماى ما او را با مشخصاتش در كتابهاى خود مىيابند . » ميسره اين سخنان را به حافظه سپرد . سپس كاروانيان همگى بازگشتند ، و ميسره مىديد كه رسول خدابه هنگام ظهر و شدت گرما در حالى كه بر شتر خود سوار بود ، به وسيله دو فرشته پوشش داده مىشد و از تابش خورشيد محافظت مىگرديد . . . » تا آخر حديث . « 1 »
هامش
( 1 ) - طبقات ابنسعد ، ج 1 ص 156 . مشروح اين خبرها در سيره پيامبر را در جلد سوم « عقايد اسلام در قرآن كريم » آوردهايم .