تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
خدا ( صلى الله عليه و آله ) او را آگاه مىنمود و همه را با آنچه مىدانست موافق مىديد . سپس ميان دو چشم او را بررسى نمود و بعد پيراهن را از كتف او كنار زد و خاتم نبوت را ر همان جايى كه بايد مشاهده نمود ومحلّ خاتم را بوسيد . قريش گفتند : « محمد نزد اين راهب مقام بلندى دارد . » و باوطالب با آنچه از آن راهب مىديد بر برادر زاده‌اش بيمناك مىگرديد . راهب به ابوطالب گفت : « اين پسر با تو چه نسبتى دارد ؟ » ابوطالب گفت : « پسر من است . » راهب گفت : « او پسر تو نيست ، و نبايد پدر اوزنده باشد . » گفت : « او برادر زاده من است . » راهب گفت : « پدرش چه شد ؟ » گفت : « هنگامى كه مادرش به او باردار بود از دنيا برفت » گفت : « مادرش چه شد ؟ » گفت : « به تازگى فوت كرده است . » گفت : « راست گفتى ، برادر زاده‌ات را به سرزمين خودش ببر و از يهود بر او بترس كه به خدا سوگند اگر او را ببينند و آنچه من از او شناختم بشناسند ، با شدّت او را مىجويند ؛ اين برادر زاده تو در كتاب‌ها و رواياتى كه از پدران ما به ارث رسيده شأن و مقام والايى دارد . و بدان كه من خيرخواهى و نصيحت در حق او را به تو رسانيدم . » ابوطالب هنگامى كه از كار تجارت فارغ شدند با سرعت او را بازگردانيد ، و مردانى از يهود كه رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) را ديده و شناخته بودند بر آن شدند تا او را ربوده و به قتل برسانند . بدين خاطر نزد بحيرا رفتند و درباره‌اش به مذاكره پرداختند و او آنها را از انجام آن با شدّت نهى كرد و بدانها گفت : « آيا مشخصات او را دريافته‌ايد ؟ » گفتند : « آرى » گفت : « پس هيچ راه نفوذى بر او نداريد . » آنها نيز تصديقش كردند و از خواسته خود منصرف شدند ، ابوطالب نيز بازگشت و بعد از آن او را با خود به هيچ سفرى نبرد كه بر جان او مىترسيد . راوى گويد : آن راهب به ابوطالب گفت : « برادر زاده‌ات را به اين مناطق نياور كه قوم يهود اهل عداوت و دشمنىاند ، و اين نبى ايم امت است و از قوم عرب ، و قوم يهود بر او حسادت مىورزند و مىخواهند كه پيامبرى از آن بنىاسرائيل
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 321 | السيد مرتضى العسكري / محمد جوادى كرمى