سيف گويد : « اى عبدالمطلب ! تو بدون دروغ جدّ او هستى ! » گويد : عبدالمطلب به سجده افتا . سيف گفت : « سرت را بالا نگه دار كه قلبت آرام گرفته و كارت برترى يافته . به راستى آيا چيزى از آنچه كه براى تو گفتم احساس كردهاى ؟ »
عبدالمطلب گفت : « آرى اى شهريار ! مرا پسرى بود كه او را بسيار دوست داشتم و نسبت به او مهربان بودم و يكى از بهترينهاى قوم خود « آمنه بنت وهب » را به همسرى او درآوردم و او فرزندى به دنيا آورد كه « محمد » ش ناميدم . پدر و مادرش فوت كردند و من و عمويش كفيل او شديم . ميان دو كتفش خال دارد و همه نشانههايى كه شما بر شمرديد در او هست . »
سيف گفت : « آنچه براى تو بيان داشتم همانگونه است كه گفتم . پس ، پسرت را محافظت كن و از يهود بر او بترس كه آنها دشمنان او هستند و خداوند هرگز راهى براى تسلط آنها بر او اقرار نداده است . آنچه براى تو گفتم از اين گروه همراهت نيز مستور دار كه من از اينكه دچار وسوسه گردند ، ايمن و آسوده خاطر نيستم . . . » « 1 »
بقيه داستان پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) در نزد مادر رضاعىاش حليمه :
در طبقات ابنسعد گويد : « روزى حليمه بيرون رفتو به جستجوى پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) پرداخت . شبهى نمودار شد و او را همراه خواهرش يافت و گفت : در اين گرما ؟ خواهرش گفت : مادر ! برادرم هيچ گرمايى نديد . زيرا ديدم ابرى بر او سايه مىافكند و هرگاه مىايستاد ، مىايستاد و چون به راه مىافتاد ، با او به راه مىافتاد تا به اينجا رسيد « 2 » . »
هامش
( 1 ) - دلائل النبوة ، ابونعيم اصفهانى ، ص 98 95 ، ح 50
( 2 ) - طبقات ابنسعد ، ج 1 ص 152 .