تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
خود تكيه زد و سر به آسمان برداشت . » گويد : « حليمه نزد شوهرش رفت و داستان را برايش بازگو كرد . او نيز بسيار خشنود گرديد و در حالى از مكه خارج شدند كه الاغشان راهوار و شترشان پرواز شده بود و شير از پستان مىجوشيد و آنها صبح و شام آن را مىدوشيدند تا به همراهان خود رسيدند و چون حليمه را ديدند گفتند : « كه را گرفتى ؟ » او داستان را برايشان باز گفت و آنها گفتند : « ما اميدواريم كه او مبارك باشد » و حليمه گفت : « ما بركتش را به چشم خود ديديم : من فرزندم عبدالله را سير نمىكردم و او از گرسنگى خواب از چشم ما گرفته بود ، و اكنون او و برادرش [ / پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) ] هرچه مىخواهند مىنوشند و مىخوابند ، و اگر كودك سومى هم باشد سير مىگردد . » [ گويد : ] « مادرش به من دستور داد به ديدارش بروم . پس از مدتى به شهر آنها رفت و منتظر شد تا « عكاظ » برپا گردد و بعد رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) را به نزد « عرّاف » « 1 » ى از قبيله هذيل برد ؛ كه مردم كودكانشان را به او نشام مىدادند . عرّاف تا او را ديد فرياد كشيد : « اى گروه هذيل ! اى گروه عرب ! » مردم نزد او جمع شدند و او گفت : « اين كودك را بكشيد ! » حليمه او را در ربود و پنهان شد . مردم مىگفتند : « كدام كودك ؟ » و او مىگفت : « اين كودك ! » و آنها چيزى نمىديدند . زيرا مادرش او را برده بود . به او گفته شد : « او كه بود ؟ » گفت : « پسرى ديدم كه خدايانش اهل دين شما را مىكشند و خدايان شما را خرد مىكنند و فرمان او بر همه شما نافذ گردد . » پس ، به جستجوى او در عكاظ پرداختند و او را نيافتند . حليمه نيز به منزلش بازگشت و بعد از آن هرگز او را به عرّاف و ساير مردم نشان نمىداد . « 2 » »
هامش
( 1 ) - منجّم ، كاهن ، قيافه شناس ( 2 ) - طبقات ابن‌سعد ، ج 1 ص 152 151 .