عبدالمسيح نزد دايى خود « سطيح » كه در شام بود رفت و او كه از كاهنان عرب بود وى را از آنچه در سرزمين « فارس » واقع شده بود با خبر كرد و براى او شعرى خواند بدين مضمون كه : او به تعداد كنگرههاى سقوط كرده ، مالك سرزمين شاهان ايران خواهد شد . . .
هنگامى كه « عبدالمسيح » نزد خسرو بازگشت و سخنان سطيح را برايش باز گفت ، شاهنشاه ايران گفت : « تا آنگاه كه او سرزمين چهارده تن از شاهان ما را بگيرد ، امور بسيارى رخ مىدهد . » و در طول چهار سال ، سرزمين ده نفر از آنها به تصرف اسلاميان در آمد و فتح بقيه آنها تا زمان قتل عثمان به طول انجاميد . « 1 » »
حوادث دوران شيرخوارگى پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) :
داستان شيرخوارگى :
در طبقات ابنسعد گويد : « حليمه سعديه با شوهر و كودك شيرخوارش به نام عبدالله همراه با الاغى سفيد و شترى پير و خشكيده كه بچهاش از بىشيرى مادر مرده بود ، به مكه آمدند و گفتند : « شايد بچهاى را براى شير دادن بيابيم . « زنانى از افراد قبيلهاش نيز همراه او بدند كه مدتى درنگ كردند و بچههاى را گرفتند ولى حليمه بچهاى نگرفته بود تا آنكه پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) را به او پيشنهاد كردند . او گفت : « يتيمى كه پدر ندارد ! » ولى در نهايت يك روز پس از رفتن همراهانش او را پذيرفت و « آمنه » به او گفت : « حليمه ! بدان كه تو مولود عظيمالشأنى را گرفتهاى . به خدا سوگند من به او باردار شدم و سنگينى باردارى را كه زنان تحمل مىكنند در خود نيافتم ، و به من گفته شد : « تو بهزودى پسرى به دنيا خواهى آورد . نام او را « احمد » بگذار كه او سيد و آقاى عالميان است . او به هنگام تولد بر دو دست
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 2 ص 132 131 ؛ دلائل النبوة ، ابونعيم ، ج 1 ص 141 139 ، ح 82 ؛ دلائل النبوة ، بيهقى ، ج 1 ص 126 - 127 ؛ المنتظم ، ابنجوزى ، ج 2 ص 250 ، چاپ بيروت .