تنها پسرش بود ، مهمتر نبود ؟ مگر آنكه بگوييم آن دو نفرى كه مورد افك و تهمت قرار گرفتند دو گورخر بىاهميت بودند و كار آنها و كار فرزند يك گورخر اهميتى ندارد . آرى ، آنها اگر از ريشه و تبار بزرگان قريش و بيت خلافت بودند ، كارشان مهم و ويژه به حساب مىآمد ! !
و چون به كتب حديث و سيره « مكتب اهل البيت » مراجعه نماييم ، در روايات بسيارى از اميرالمؤمنين ، علىبن ابى طالب و امامان از فرزندان او ، امام باقر و امام صادق و امام رضا ( عليه السلام ) چنين مىيابيم كه :
« پادشاه قبط غلامى به نام « جريح » و كنيزى به نام « ماريه قبطيه » را براى رسول خدا هديه فرستاد . آن دو اسلام آوردند و اسلامشان نيكو گرديد . رسول خدا آن كنيز را نزد خود نگه داشت و او ابراهيم را به دنيا آورد و پيامبر آن دو را به شدت دوست داشت و اين باعث حسادت امّالمؤمنين حفصه گرديد ، تا آنجا كه همراه با پدرانشان به رسول خدا گفتند : « ابراهيم پسر شما نيست ! او فرزند آن غلام يعنى جريح است و ما بر آن گواهى مى دهيم . » رسول خدابا آنكه بر دورغ بودن اين شهادت و تهمت آگاه بود ، ولى چون دريافته بود كه در جان و دل ديگران اثر مىگذارد ، اراده فرمود تا حقيقت را براى اصحابش آشكار گرداند ؛ بدينخاطر - در حال خشم - به على فرمان داد تا برود و آن غلام يعنى جريح را بكشد . و به او فرمود : اگر موضوع بر خلاف آنچه گفته شده بر تو روشن گرديد ، او را به حال خود بگذار و آسيبى به وى مرسان . امام على با شمشير آخته بهسوى جريح رفت . جريح از ترس فرار كرد و از درختى بالا رفت و امام از پى او برآمد . جريح خود را به زمين افكند و جامه از پاهايش كنار رفت و بر امام آشكار شد كه او خنثى است . پس او را نزد پيامبر آورد و آنچه از او ديده بود بيان داشت . رسول خدا اصحابش را فراخواند و آنها جريح را ديدند و توطئه آن گروه آشكار گرديد و تهمتشان باطل شد . آنها نيز ، نزد رسول خدا
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 216
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢١٦