در هنگام بيمارى منجر به وفات رسول خدا در سال دوازدهم هجرى ، هنگامى كه به فرماندهى سپاه منصوبش فرمود ، تنها هجده سال داشت و عدهاى نصب او را ناروا دانستند و رهبرى پسرى جوان را بر سپاهى كه همه مهاجران پيشتاز در اسلام را در برمىگرفت ، انكار كردند . حال چگونه ممكن است رسول خدا در موضوع مهمّى همچون داستان « افك » با پسركى كه در ابتداى دهه دوم عمر خويش است مشورت نمايد در حالى كه با پدرش زيد كه در آن زمان زنده بود - و در سال هشتم هجرى در غزوهى مؤته شهيد شد - مشورت نكرده است ؟ !
در همين حديث كه در اول بحث آورديم آمده است كه رسول خدا دربارهى « صفوان » فرمود : « مردى را مورد تهمت قرار دادهاند كه جز نيكى از او سراغ ندارم و جز به همراه من وارد بر خانوادهام نمىشود . » در حالى كه صفوان تازه پيش از اين غزوه [ / مريسيع ] اسلام آورده بود . پس چگونه همراه رسول خدا وارد بر خانواده او مىشد ؟
و در حديث بعد آمده است كه « عايشه دربارهى صفوان گفت : اين قصه كه به گوش آن مرد رسيد گفت : سبحان الله ! به خدا سوگند من هرگز پرده از هيچ زنى برنگرفتهام . »
و در روايت « ابنهشام » آمده بود كه : « عايشه مىگفت : دربارهى صفوانبن معطل تحقيق كردند و ديدند او از مباشرت با زنان ناتوان است . » « 1 »
و پيش از اين در حديث صحيح ديديم كه زوجه « صفوان » نزد رسول خدا رفت و از او شكايت كرد و گفت : « هرگاه نماز مىگزارد او را مىزد و هرگاه روزه مىگيرد اور ا به افطار وامىدارد و نماز صيح را پيش از طلوع آفتاب به جا نمىآورد و . . . » بنابراين ، صفوان نمىگويد : سبحان الله ! به خدا سوگند من هرگز
هامش
( 1 ) - سيرهى ابنهشام ، ج 3 ص 352 و 353 ؛ تاريخ طبرى ، ج 3 ص 71 ؛ تاريخ ابنكثير ، ج 4 ص 163 ؛ اغانى ، ج 4 ص 14 .