مركب ديدند كه آن را مىراند ، در حالى كه پيش از آن تا خنك شدن هوا حركت نمىفرمود . آن حضرت پيش از ظهر به راه افتاد و تا پايان آن شب و نيمهى روز بعد به حركت ادامه داد و [ بنابر روايت ] مركب خويش را چنان با تازيانه مىراند كه از بالاى آن بر زمين افتاد و هنگامى كه فرود آمدند پسركى سياه پشت او را كه آسيب ديده بود مالش مىداد . كارى كه نه پيش از اين غزوه و نه بعد از آن هرگز انجام نمىداد . آن حضرت مردم را تنها بدان خاطر با سرعت به راه انداخت كه داستان « ابنابى » را رها سازند ، و آنها تا فرود آمدند و زمين را لمس كردند همگى به خواب رفتند . پيامبر ( صلى الله عليه و آله ) پس از آن در خنكاى عصر سپاه را به حركت درآورد تا به تنگهاى نزديك مدينه رسيدند و « عبدالله » پسر « عبداللهبن ابى » پيش رفت و راه را بر پدرش مسدود كرد و شترش را خوابانيد و به او گفت : داخل ميدنه نخواهى شد . . . تا آخر حديث .
نمىتوانم فهميد با چنان سرعتى كه رسول خدا ( صلى الله عليه و آله ) از آبشخور « مريسيع » به سوى مدينه بازمىگشت ، در كدام ايستگاهِ آن به سپاهيانش فرمود : « پيش برويد » و آنها پيش رفتند ، و به امّالمؤمنين عايشه گفت : « پيش بيا تا با تو مسابقه بدهم » ؟ !
و در كدام ايستگاهِ آن بود كه نه آب داشت و نه آب به همراه داشتند و گردنبد « امّالمؤمنين » پاره شد و سپاهيان را نگه داشت كه گردنبند او را بجويند تا صبح شد و ابوبكر او را سُك مىداد و وى براى آنكه رسول خدا بر رانش قرار داشت نمىتوانست بجنبد و خداوند آيت تيمم را نازل فرمود ؟
و در كدام ايستگاهِ آن براى قضاى حاجت رفت و ناگهان ديد گردنبدش كه از « جزع ظفار » بود بريده و افتاده و او به جستجوى آن پرداخت و آن گروهى كه شترش را هدايت مىكردند ، هودجش را برداشتند و متوجه سبكى آن نشدند و آن را بر روى شتر نهادند ؟
* * *
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 183
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٨٣