ازدواج مىكنم ! جويريه پذيرفت و پيامبر او را از حارث طلبيد و وى گفت : يا رسول الله ! او از آنِ شماست . آن حضرت مبلغ مكاتبهاش را پرداخت و ازادش كرد و با او ازدواج نمود . اين داستان به گوش مردم رسيد و آنان كه مردان اسير « بنىالمصطلق » را بين خود تقسيم كرده و مالك آنها شده و با زنان مملوكه خويش همبستر شده بودند ، گفتند : خويشاوندان پيامبر ؟ ! و هرچه از اين اسيران در اختيارشان بود ، همه را آزاد كردند ، و جويريه براى قوم خود بسيار پربركت بود . « 1 »
* * * اين فشرده داستان « غزوه بنىالمصطلق » بر آبشخور « مريسيع » بود كه پس از پايان نبرد و پيروزى پيامبر بر آنها ، ناگهان بر سر اين آبشخور قضيهاى رخ داد كه به درگيرى و مباهات انجاميد و « عبداللهبن ابى » را بدانجا كشانيد كه آن سخنان را گفت و آن شد كه فشردهى آن را - به اذن خداى متعال - از « مغازى واقدى » نقل مىكنيم :
ماجراى عبداللهبن ابى
واقدى روايت كرده و گويد : نبرد پايان يافته بود و مسلمانان بر سر چاه مريسيع گرد آمده بودند تا از آب اندكى كه داشت و تنها نصف دلو را پر مىكرد ، آب بكشند . « سنانبن و بر جهنى » با جوانانى از بنىسالم براى كشيدن آب سر رسيد و دلو خود را روانه چاه گرد ؛ « جهجاهبن مسعودبن سعد » اجير عمربن خطاب نيز دلو خو را روانه كرد . دلو به هم درآميخت و آن دو به نزاع برخاستند و جهجاه سنان را ضربتى زد و خون جارى شد و سنان فرياد زد : آى
هامش
( 1 ) - مغازى ، واقدى ، ج 1 ص 411 404 .