تكذيب نمايد ، يا خبرى بدهد . اما نزول قرآن را گمان نداشتم .
گويد : به خدا سوگند ، هنوز رسول خدا از جاى خود برنخاسته بود و هيچيك از اهل خانه بيرون نرفته بودند كه خالت وحى خداوندى او را فراگرفت ، و من كه اين حالت را ديدم ، به خدا سوگند فرحناك شدم چون مىدانستم كه بىگناهم و خداوند متعال به من ستم نمىكند . اما پدر و مادرم ، سوگند به آنكه جانم به دست اوست هنوز حالت وحى از پيامبر بر طرف نشده بود كه گمان كردم جانشان از تن بيرون مىرود ، زيرا مىترسيدند خداوند چيزى نازل نمايد كه گفتههاى مردم را تأييد نمايد . پس از آن رسول خدا پرده از چهره خويش برگرفت و در حالى كه مىخنديد و دانههاى عرق همچون مرواريد غلتان از او فرو مىريخت و دست بر چهره مىكشيد ، اولين سخنى كه گفت اين بود كه : « عايشه ! خداوند بىگناهىات را نازل فرمود . »
گويد : اندوه پدر و مادرم بر طرف گرديد و مادرم گفت : برخيز و از رسول خدا سپاسگزارى كن . من گفتم : به خدا سوگند بر نمىخيزيم مگر براى سپاس از خداوند نه سپاس از تو ! و خداوند اين آيه را نازل فرمود :
إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ . . .
: « آنان كه آن تهمت بزرگ را ساختند گروهى از شمايند ، مپنداريدش . . . » « 1 »
گويد : رسول خدا شادمان بهسوى مردم رفت و بر منبر شد و حمد و ثناى خدا ا آنگونه كه بايد به جاى آورد و سپس آنچه دربارهى بىگناهى عايشه بر او نازل شده بود ، تلاوت كرد . گويد : رسول خدا اصحاب افك را حد زد و آنان يكى « عبداللهبن ابى » بود كه
تَوَلَّى كِبْرَهُ
« بزرگنمايى آن را رهبرى مىكرد » و دو نفر ديگر « مسطحبن اثاثه » و « حسانبن ثابت » بودند . ابوعبدالله گويد : گفته مىشود
هامش
( 1 ) - نور / 11 .