نيكى نديدهام ، به خدا سوگند من با او سخن نمىگويم و از او دورى مىكنم ولى من كسى نيستم كه جز حق بگويم . عايشه گويد : زينب را خدا نگه داشت ولى برخى ديگر به هلاكت افتادند . رسول خدا سپس از « امايمن » سؤال كرد ، او نيز گفت : چشم و گوشم انكار مىكنند من تا به حال جز خير و نيكى از او نديدهام .
پس از آن رسول خدا به منبر رفت و حمد و ثناى الهى به جاى آورد و گفت : چه كسى شر آن كسى را كه دربارهى خانواده آزارم دهد ، از من بر طرف مىكند . دربارهى مردى سخن مىگويند كه جز خير و نيكى از او سراغ ندارم ، و جز به همراه خودم داخل هيچيك از خانههاى من نشده است . دربارهى او به ناحق سخن مىگويند . سعدبن معاذ برخاست و گفت : يا رسول الله ! من شر او را از شما دور مىكنم ، اگر از قبيلهى « اوس » باشد سرش را نزد شما مىآوردم و اگر از قبيلهى برادران ما « خزرج » باشد ، شما دستور فرماييد تا ما اجرا نماييم .
و سعدبن عباده - كه پيش از آن مرد صالحى بود ولى خشم و غضب به اينجايش رسانيده بود و تنها بدينخاطر نسبت نفاق به او داده بودند نه چيز ديگر ، و غضب آدمى را به اينجا مىكشاند - برخاست و گفت : به خدا سوگند دروغ گفتى ! تو او را نمىكشى و نمىتوانى بكشى . به خدا سوگند تو اين سخن را نگفتى مگر آنكه مىدانستى او از قبيلهى « خزرج » است ، و اگر از قبيلهى « اوس » بود چنين نمىگفتى . ولى تو مىخواهى بهخاطر دشمنىها و خونهايى كه در جاهليت بين ما و تو بوده ، از ما انتقام بگيرى ، در حالى كه خداوند آن را محو و نابود كرد . سپس « اسيدبن حضير » برخاست و گفت : به خدا سوگند دروغ گفتى ! ما بر خلاف ميل تو حتماً او را مىكشيم ! تو منافقى و از منافقان حمايت مىكنى ! به خدا سوگند اگر بدانم آنكه مورد نظر رسول خداست در ميان خويشاوندان نزديك من است ، پيش از آنكه رسول خدا آهنگ جابهجا كند ، سرش را نزد او خواهم آورد . ولى من نمىدانم رسول خدا كه را مورد نظر دارد !
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 140
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٤٠