و سعدبن عباده گفت : شما اوسيان كوتاه نمىآييد تا انتقام دورهى جاهليت را از ما بگيريد ، به خدا سوگند شما نيازمند يادآورى آن نيستيد ، و بهخوبى مىدانيد كه پيروزى در آن ، از آنِ كيست در حالى كه خداوند با اسلام همه آن را محو و نابود كرد . و « اسيدبن حضير » برخاست و گفت : تو كه توان ما را در روز « بعاث » ديدهاى ! سپس با يكديگر درشتى كردند و سعدبن عباده خشمناك گرديد و فرياد زد : آى خزرجيان ! كه همه خزرجيان پيرامون سعدبن عباده گرد آمدند ، و سعدبن معاذ زد : آى اوسيان ! كه همه اوسيان پيرامون او گرد آمدند ، و حاثبن حزمه دگرگون شد و بيرون رفت و با شمشير آمد و مىگفت : من با شمشير سر نفاق و پناهگاه آن را مىزنم ! اسيدبن حضير در جمع عشيره خود با او روبرو گرديد و گفت : آن را بينداز ! بدون دستور رسول خدا سلاح مىپوشند ؟ !
اگر بدانيم رسول خدا در اينباره تمايلى دارد ، يا اين كار اطاعت به حساب آيد ، تو بهسوى آن بر ما پيشى نمىگرفتى . حارث بازگشت و اوس و خزرج در صف شدند و پيامبر به هر دو قبيله اشاره كرد كه ساكت شوند و از منبر فرود آمد و آنها را آرام و رام گردانيد تا منصرف شدند .
عايشه گويد : رسول خدا بر من وارد شد و نزد من نشست و تا كنون كه يك ماه مىگذشت درباره من به او وحى نشده بود . گويد : رسول خدا به گاه نشستن شهادت گفت و سپس فرمود : اما بعد ، عايشه ! به من چنين و چنان رسيده ، اگر تو بىگناه باشى خداوند تبرئهات مىكند و اگر به چيزى از آنچه مردم مىگويند دست يازيدهاى از خداى عزّوجلّ آمرزش بخواه كه بنده هرگاه به گناهش اعتراف نمايد و بهسوى خدا بازگردد ، خداوند او را مىآمرزد . گويد : رسول خدا كه سخنانش را پايان برد سرشك ديدگانم به گونهاى خشكيد كه اثرى از نم نيافتم و به پدرم گفتم : پاسخ رسول خدا را بده ! پدرم گفت : به خدا سوگند نمىدانمچه بگويم و دربارهى تو چه پاسخى به او بدهم . گويد : به ماردم گفتم : تو از سوى من
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ) ( فارسى ) — صفحة 141
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٤١