ب - در روايت از ابنعباس
سيوطى در تفسير آيه از « ابىعباس » روايت كند كه گفت :
« رسول خدا هرگاه به سفر مىرفت برخى از زنانش را نيز مىبرد . يك بار عايشه را به سفر برد . او هودجى داشت با مردانى كه آن را بر مىداشتند و بر زمين مىنهادند .
شب هنگام پيامبر و اصحابش براى استراحت فرود آمدند و عايشه براى قضاى حاجت بيرون رفت و دور شد و كسى متوجه نگرديد ، آنگاه پيامبر و مردم بيدار شده و حركت كرده بودند و كسانى كه هودج را برمىداشتند نيز آمدند و آن را برداشتند و به راه افتادند و متوجه نبودن عايشه در آن نشدند .
عايشه آمد و ديد پيامبر و مردم رفتهاند . پس در جاى خود نشست . مردى از انصار كه او را « صفوانبن معطل » مىگفتند و از كسانى بود كه از زنان دورى مىكرد ، او نيز بيدار شد و با شتر خود نزديك عايشه رسيد و چون او را در حال كودكى ديده بود ، وى را شناخت و گفت : امالمؤمنين ؟ ! و روى خود را برگردانيد و سوارش كرد و سپس زمام شتر را گرفت و پيش افتاد و او را مىكشيد تا به مردم رسيد . پيامبر نيز فرود آمده و عايشه را نيافته بود كه سخنها بالا گرفت و به گوش آن حضرت رسيد و بر حضرتش گران آمد تا زا او كناره گرفت ، و درباره او با « زيدبن ثابت » و غير اومشورت نمود و او گفت : يا رسول الله ! او را به حال خود بگذار شايد خداوند خود دربارهى او اقدام نمايد . و علىبن ابىطالب گفت : زنان بسپارند .
يك شب عايشه در جمع زنان بيرون رفت كه « اممسطح » بلغزيد و گفت : مرگ بر مسطح ! عايشه گفت : سخن بدى گفتى ! او گفت : تو نمىدانى او چه مىگويد . و او را آگاه كرد ، كه عايشه غش كرد و به رو درافتاد . سپس خداوند اين آيه را فرستاد :
إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ
« آنان كه اين تهمت بزرگ