و اسامةبن زيد و بريره را طلبيد و آن حضرت هرگاه اراده مشورت دربارهى خانواده خود را داشت از على و اسامةبن زيد - پس از مرگ پدرش - تجاوز نكرده بود پس ب على گفت : دربارهى عايشه چه مىگويى ؟ گفته هاى مردم مرا اندوگين كرده است . گفت : يا رسول الله ! مردم گفت اند و طلاق او بر تو حلال است . بعد به اسامه گفت : تو چه مىگويى ؟ گفت : سبحان الله ! براى ما روا نيست كه در اين باره سخن بگوييم . خدا يا تو منزهى ، اين بهتانى عظيم است . سپس به بريره گفت : بريره ! تو چه مىگويى ؟ گفت : يا رسول الله ! به خدا سوگند من از خانوادهى تو به جز نيكى نمىدانم مگر اينكه او زنى پرخواب است و چنان مىخوابد كه حيوان خانگى مىآيد و خميرش را مىخورد و اگر چيزى بود مسلماً خداوند آگاهت مىنمود . پس رسول خدا بيرون رفت تا به منزل ابوبكر رسيد و وارد بر عايشه گرديد و گفت : عايشه ! اگر تو اين كار را انجام دادهاى به من بگو تا از خدا برايت آمرزش بخواهم . عايشه گفت : به خدا سوگند هرگز از خدا آمرزش نخواهم و اگر اين كار را انجام داده باشم خدا مرا نيامرزد ، مثل من و شما ، مثل پدر يوسف است - نام يعقوب از شدت ناراحتى فراموشش شد - « 1 »
قالَ إنَّما أشكُو بَثّى وَ حُزنى إلَى اللهِ وَ أعلَمُ مِنَ اللهِ ما لا تَعلَمُون : « گفت : من اندوه و حزن خويش را تنها با خدا مىگويم و از خدا چيزهايى مىدانم كه شما نمىدانيد . » « 2 »
و در همان حال كه رسول خدا با او سخن مىگفت ، ناگهان جبرئيل با وحى نازل گرديد و پيامبر را پينكى درربود و چون بر طرف گرديد تبسم كرد و گفت : عايشه ! خداوند بىگناهىات را نازل فرمود . عايشه گفت : سپاسگزار خدايم نه سپاسگزار تو . و پيامبر سورهى نور را تا آنجا كه عذرش را قبول و تبرئهاش كرده
هامش
( 1 ) - در نسخهى اصلى اينچنين است .
( 2 ) - يوسف / 86 .