مهلت بده تا آن را از مستمندان باز پس گيرم ! ؟
معاويه دريافت كه اين مرد تنها مرد حرف نيست ، و در اولين مرحله خود به عمل مىپردازد ، و گفتارش را با عمل خويش به ثبوت و امضا مىرساند . اينجا بود كه معاويه را ترس مىگرفت ، و پيرمردى تنها چون ابوذر او را مىلرزانيد ، چون اسلام را مىشناخت و بدان عامل بود .
اين زمان معاويه ناگزير به پيشواى خود ! پناه برد . او به عثمان نوشت : اكنون اگر تو را با شام و اهل آن كارى هست ، ابوذر را از اين جا احضار كن كه سينههاى مردم را از كينه انباشته مىكند . « 1 »
به گفتهء بلاذرى ، عثمان در جواب معاويه نوشتم : ابوذر را بر مركبى سخت خشن و ناهموار سوار كرده به مدينه بازگردان ! پيرمرد ، به اجبار بر شترى بس خشن سوار گرديد . شبانه روز بدون هيچ گونه استراحتى به سوى مدينه حركت داده شد . راهى دراز و خستهكننده بود ، و بيابانهاى خشك و ريگزار ، و مأموران بىرحم و خالى از عواطف انسانى « 2 » .
يعقوبى تفصيل بيشترى مىدهد . عثمان به معاويه نوشت : او را بر شترى بدون رو پوش سوار كن و به سوى ما بفرست ! فرمان خشونت بار عثمان ، با اين مرد خدا ، اجرا شد ، در نتيجه هنگامى كه به مدينه رسيد ، گوشت پاهايش ريخته بود « 3 » .
مسعودى مىنويسد او را بر شترى سوار كردند كه بر پشت جز چوبى خشك نداشت ، و پنج تن مأمور خشن از « صقالبه » * « 4 » به همراهش بودند كه به سرعتى چونان پرندگان ، به راهش مىبردند . چنين بود تا به مدينه رسيد . رانهايش سخت مجروح شده و گوشت آن ريخته بود . حاصل آنكه در اين چند روز ، چنان بر وى سخت گذشته بود كه با مرگ چندان فاصلهاى نداشت ! « 5 » .
اما اين مرد نستوه و دلير ، نه چندان سست بود كه با اين بادها بلرزد و نه
هامش
( 1 ) « سير اعلام النبلاء » 2 / 50 .
( 2 ) « انساب الاشراف » 5 / 53
( 3 ) « يعقوبى » 2 / 122 - 120 .
( 4 ) * « صقالبه » مردمانى بودند كه در نزديكى بلاد خزر سكنى داشتند . ( معجم البلدان 3 / 416 ، چ بيروت ) .
( 5 ) « مروج الذهب » بهامش ابن اثير 5 / 163 - 161 .