اما آن كسان كه براى معاويه در اين داستان عذر آوردهاند ، در اين زمينه « قصهاى » روايت مىكنند كه آن را سيف از « يزيد الفقعسى » روايت كرده است . او مىگويد : آنگاه كه « ابن السوداء » به شام وارد شد . با ابوذر ملاقات كرده به دو گفت : اى ابوذر ! آيا از معاويه تعجب نمىكنى ! ؟ كه مىگويد : مال ، مال خداست ، در صورتى كه هر چيز مال خداست . سپس اضافه مىكند : گوئى معاويه مىخواهد همهء اموال عمومى و درآمد بيتالمال را بلع كند ، و مسلمانان را از آن محروم دارد « 1 » .
طبرى در اينجا داستان عبداللهبنسبا قهرمان افسانهاى تاريخ اسلام را با لقب « ابنالسوداء » بازگو مىنمايد كه ما آكندگى آن را از افسانه و جعل و دروغ در كتاب « عبداللهبنسبا » كه دو مجلد آن نشر يافته است ، بازگو كردهايم . خواستاران بدان كتاب بنگرند . تمام مورخينى كه پس از طبرى آمدهاند ، كما بيش از وى پيروى كرده داستان خيالى مزبور را بدان سان از وى نقل كردهاند . مثلا ابن اثير ، مورخ مشهور قرن هفتم ، در تاريخ خويش مىنگارد : « در اين سال ( 30 ) حادثهء تبعيد ابوذر به دست معاويه از شام به مدينه اتفاق افتاد . در اين زمينه و علت و انگيزهء اين كار سخن بسيار گفتهاند كه از آن جمله است : ناسزاها و تهديدات معاويه نسبت به ابوذر ، و فرستادنش به مدينه با شتر بى روپوش و آنگاه تبعيدش از مدينه با آن وضع ناگوار كه نگفتنى است . البته اگر صحيح باشد ، شايسته است براى عثمان در زمينهء آن عذرى بتراشيم ! مثل اين كه امام و پيشوا مىتواند رعيت خويش را ادب كند ، و امثال آن ! نه اين كه اين گونه حوادث را مقدمهء طعن و خوردهگيرى بر عثمان ، بدانيم . اين گونه اخبار ، متضمن مطالبى است كه من بازگو كردن آنها را دوست ندارم ! ! اما عذر گويان براى معاويه در اين زمينه عذرها ذكر كردهاند . اينان مىنويسند . . . . . . » « 2 » .
سپس داستان « عبداللهبنسبا » - قهرمان خيالى و دروغين داستانهاى سيف بن عمر - را از طبرى نقل مىكند ، و اين همان كارى است كه ابنكثير و ابنخلدون و ديگران نيز كردهاند ! اما آنگاه كه به كلمات طبرى رجوع مىكنيم ، مشاهده مىنمائيم كه او
هامش
( 1 ) « طبرى » 5 / 66 .
( 2 ) ابناثير : « الكامل فى التاريخ » 3 / 43 .