معاويه را سخنى نبود ، و ابوذر چون هميشه از نظر منطق قوى و پيروزمند از مصاف بيرون آمد .
ابوذر بارها به وى گفته بود : « بخداى سوگند ! تو به اعمالى دست زدهاى كه ما در سنتهاى اسلامى ، نمونهاى از آن به ياد نداريم ، و نمىشناسيم . بخداى سوگند ! اين رفتارها نه در كتاب خدا عنوانى داراست ، و نه در سنت و روش پيامبرش ، بخداى سوگند ! من حقى را مشاهده مىكنم كه خاموش مىشود ، و باطلى را كه زنده مىگردد . راست گفتار را تكذيب مىكنند ، نالايقان و بىپرهيزان را به بالا مىكشند ، و صالحى بزرگوار - چون امام اميرالمؤمنين ( ع ) - را به خانهنشينى مجبور مىنمايند ! » « 1 » .
مردم به گرد اين پيرمرد دلسوز براى خدا و خلق ، فراهم مىآمدند ، تا از سخنانى كه از دل برمىخاست ، و براى دفاع از خدا و حقيقت و اسلام بود ، بيشتر سود برند ، اما مگر دستگاه طاغوتى چون معاويه بدين كار رضا مىداد . فرياد منادى برمىخاست : اى مردم ! هيچ كس با ابوذر همنشين وهمدم نشود « 2 » . چه او از معدود اسلام شناختگان راستينى بود كه در آن سرزمين وجود داشتند ، و اسلام با جاهليت هرگز نمىساخت ، و جاهليت نيز با اسلام !
يكى از مورخين مىنويسد : معاويه در دل شب هزار دينار به نزد ابوذر فرستاد . او هم به زودى و در همان شب ، تمام دينارها را به مستمندان بذل كرد ؛ كه روح زاهدانه و تربيت اسلامى وى جمعآورى حطام دنيا را دوست نمىداشت . در صبحگاه كه معاويه به نماز آمد ، فرستادهء شب پيش خود را خواست ، و به او فرمان داد كه به سوى ابوذر برود ، و بگويد : مرا از عذاب و شكنجهء معاويه نجات ده ، من پولهاى ديشب را به خطا به در خانهء تو آوردهام ! خواهش مىكنم كه آن را به من بازگردانى كه به محل اصليش برسانم ، و گرفتار عذاب معاويه نشوم !
ابوذر گفت : فرزندم ، به دو بگو كه ابوذر مىگويد : بخداى سوگند ! در اين سپيده دم حتى يك دينار نيز از آن پول در نزد من باقى نيست ، تو سه روز به من
هامش
( 1 ) « انساب الاشراف » للبلاذرى 5 / 53 .
( 2 ) « طبقات الكبرى » 4 / 229 .