شكسته و نابود شدند !
در داستان فتح مكه ، ابوسفيان نقش خاصى داشته است كه روشنگر روحيهء حيلهگر و دغلباز وى مىباشد . ما اين حادثه را با تكيه بر نوشتههاى ابنهشام و ديگر مورخين ، براى خوانندگان گرامى بازگو مىكنيم .
در آن هنگام كه پيامبر اسلام ، با ده هزار رزمندهء مسلمانان ، در زير پرچم خدا ، به مكه نزديك مىگشت ، عباس عموى آن حضرت ، بر شتر مخصوص وى سوار شده و به پيش تاخت تا شايد كسى را يافته و به عنوان رسولى به نزد مردم مكه بفرستد و خطرى كه در پيش دارند ، بدانان گوشزد نموده بخواهد كه هر چه زودتر كسى به جانب پيامبر اسلام روانه كرده از حضرت در خواست امان كنند . عباس در راه با سه تن از بزرگان قريش ، كه ابوسفيان هم در ميانشان بود ، برخورد كرد . اينان از شهر خارج شده بودند كه اوضاع را ديافته و از خطرات احتمالى كاوشى كنند .
عباس به ابوسفيان گفت : به خداى سوگند اگر به تو دست يابند ، بطور قطع كشته خواهى شد !
سپس او را در پشت خود بر شتر پيامبر خدا سوار نمود و به سوى آن حضرت به حركت درآمد . راه به هر صورتى بود طى شد . هنگامى كه ابوسفيان به خيمهء رسول اكرم ( ص ) وارد شد و سلام گفت ، آن حضرت فرمود :
واى بر تو اى ابوسفيان ! آيا وقت آن نشده است كه تو بدانى و بپذيرى كه خدائى جز « الله » نيست ؟
ابوسفيان عرضه داشت : پدر و مادرم بفدايت ، چقدر بردبار و بزرگوارى ! و چقدر با خويشاوندانت به مهربانى رفتار مىكنى ! بخداى سوگند ، فكر مىكنم اگر خدائى جز « الله » بود ، مسلماً به من تا كنون سودى نبخشيده بود !
پيامبر فرمود : واى بر تو اى ابوسفيان ! آيا هنگام آن نشده است كه بدانى
أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 36
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٣٦