تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أحاديث أم المؤمنين عائشة ( نقش عايشه در تاريخ و احاديث اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
پرستى تبديل نمايد . رسول اكرم ( ص ) به عباس فرمان داد كه ابوسفيان را در يك معبر تنگ بر سر راه مكه نگاهدارد ، تا لشكر خداى را از نزديك ببيند و به عظمتش آگاه شود . فرمان پيامبر اجرا شد . همهء قبايل و گروههاى جنگى مسلمانان ، با پرچم‌هاى خاص خود ، غرق در سلاح با نظم و ترتيب عبور كردند . هر زمان كه قبيله‌اى از برابر ايشان مىگذشت ، ابوسفيان از عباس مىپرسيد : اينان از كدام قبيله مىباشند ؟ عباس مثلا مىگفت : از قبيله بنىسليم ! ابوسفيان با نهايت ناراحتى مىگفت : مرا با قبيلهء بنىسليم چه كار ؟ ! : يعنى قبيلهء بنىسليم چرا به جنگ ما آمده‌اند ؟ ما كه با ايشان جنگ و اختلاف قبيله‌اى نداشتيم . همهء قبايل ، اين چنين گذشتند ، تا آنكه رسول خدا با مهاجرين و انصار ، يعنى نزديكترين ياران خود ، از كنارشان عبور نمودند . از اين رزمجويان و مجاهدان اسلام جز چشمها ، همهء بدن غرق آهن و فولاد بود . ابوسفيان پرسيد : اينان چه كسانى هستند ؟ عباس جواب داد : اين رسول خداست ، در ميان مهاجرين و انصار . ابوسفيان گفت : هيچ كس را ياراى برابر شدن و جنگيدن با اين لشگر نيست ! پادشاهى برادرزاده‌ات امروز عظيم شده است ! عباس گفت : اى ابوسفيان ! اين « نبوت و رسالت » خدائى است ، نه پادشاهى . ابوسفيان گفت : آرى چنين است ! ؟ آنگاه عباس او را به حال خويش رها ساخت ، خود به ميان لشگر بازگشت . ابوسفيان هم ، با شتاب هرچه بيشتر ، خويش را به مكه رسانيد . پس از ورود به شهر با سرعت به مركز آن - مسجد الحرام - رفته فرياد برداشت : اى قريشيان ! اين « محمد » است كه با گروه انبوه ياران خويش كه پايان ندارد ،