گفت : بهترين گفتارى كه من دربارهء بندهاى از بندگان خدا ميتوانم گفت .
زياد بى رحمانه فرمان داد : آنچنان با اين چوب به گردن او بزنيد ، تا به زمين بچسبد ! ! فرمان او اجرا شد . سپس دستور داد ، او را واگذاريد ، و پرسيد : نظرت دربارهء على چه بود ؟
صفى گفت : بخداى سوگند اگر مرا با تيغها و كاردها پاره پاره كنى ، جز آنچه گفتم ، نخواهى شنيد !
زياد گفت : يا بايستى او را لعنت كنى ، يا گردنت را مىزنم
صيفى پاسخ داد : گردنم را مىزنى ولى از زبانم چيزى كه مىخواهى نمىشنوى ، و آنگاه كه مرا به قتل برسانى ، من خوشبخت خواهم شد ، و تو به بدبختى و شقاوت مىرسى !
زياد فرمان داد گردنش را از زنجيرهاى گران سنگين كنند ، و بزندانش دراندازند . در آخر اين بزرگ مرد شجاع و جانباز را بهمراهى حجر و ديگر ياران او شهيد ساختند . « 1 »
در واقعهء ديگرى ، زياد دو مرد از اهالى حضرموت * « 2 » را با نامهاى به نزد معايه فرستاد ، و نوشت كه اينان بر دين على بوده همفكران او هستند . معاويه به دو جواب نوشت ، هر كس بر دين على است ، و همفكر او مىباشد ، به قتل برسان ، و پس از مرگ اعضاى بدنش را پاره پاره كن ! آن مرد جبار هم آن دو را بر در خانهشان در كوفه بدار كشيد . « 3 »
در نامهء ديگر معاويه به دو فرمانى داشت كه مردى خثعمى كه در پيش رويش على را مدح كرده و از عثمان عيبجوئى نموده بود ، زنده بگور كند . اين مرد هم بدست زياد رنده در گور شد ، تا ديگر كسى از فضيلت على ( ع ) دو نزند . « 4 »
پايان عمر زياد را نيز مورخين صحنهاى بزرگ از سياهكارى تصوير
هامش
( 1 ) « طبرى » 6 / 149 + « ابن اثير » 3 / 204 + « الاغانى » 16 / 7 + « ابن عساكر » 6 / 459 .
( 2 ) * يكى از بلاد يمن ، و سرزمينى وسيع در شرق عدن ، نزديك درياست . ( معجم البلدان 2 / 270 )
( 3 ) « المحبر » لمحمدبن حبيب / 479 .
( 4 ) « طبرى » 6 / 160 - 155 ، حوادث سال 51 + « ابن اثير » 3 / 209 - 202 + « الاغانى » 16 / 10 + « ابن عساكر » 2 / 379 .