آنقدر گفت و گفت تا اينكه معاويه را در هم شكست . سپس انصار با او سخن گفتند . معاويه در جوابشان به درشتى و تندى صحبت كرد ، و با سرزنش به ايشان چنين گفت : آن شتران آب كش * « 1 » شما چه شدند ؟
انصار با خشم جواب دادند : آنها را در روز بدر ، هنگامى كه پدر و برادر و جدت را مىكشتيم ، از دست دادهايم ! آنگاه افزودند : ما در برابر تو به آنچه خدا و رسول فرمان داده است ، عمل مىكنيم !
معاويه پرسيد : هان ، چه به شما وصيت فرمودهاند ؟
گفتند : سفارش به صبر و بردبارى كردهاند !
گفت : پس صبر كنيد ! ! * * « 2 »
آنگاه از مدينه به شام بازگشت ، بدون اينكه هيچ يك ازخواستههاى مشروع ايشان را برآورد « 3 » .
در همين ايام معاويه فرمان داد : منبر پيامبر را از مدينه به شام حمل كنند ، و گفت منبر و عصاى پيامبر نبايستى در مدينه - كه مردم آن كشندگان عثمان هستند ! - باقى بماند . مأمورين از يك طرف در جستجوى عصاى پيامبر بر آمدند ، و از سوى ديگر منبر را از جاى حركت دادند ! مورخين مىگويند : همراه با حركت منبر ، خورشيد گرفت ، و سر و صدا برخاست . ناگزير از حمل آن خوددارى كردند . پارهاى ديگر از مورخين مىگويند : ياران بازماندهء پيامبر ، مانع حركت منبر شدند « 4 » و بدين ترتيب نقشهء معاويه نقش بر آب شد .
در اين دوران كه معاويه سياست خويش را تغيير داده ، خواستههاى حقيقى خود را آشكار كرده بود ، از همه كسان بيشتر دوستان و شيعيان امام اميرالمؤمنين ( ع )
هامش
( 1 ) * اين را بدان سبب مىگفت كه انصار داراى نخلستان بودند ، و شتران ايشان به جاى آنكه مانند شتران ساير قبايل عرب براى سوارى در جنگ با ديگران مصرف شوند ، براى آبكشى در نخلستانها به كار مىرفتند . از اين جا بودند كه جواب انصار به معاويه بسيار به جا و كوبنده بود .
( 2 ) * * اين خود استهزائى بوده است ، به ايشان و اعتقاد دينيشان نسبت به فرمان پيامبر اكرم .
( 3 ) همان كتاب 2 / 223 .
( 4 ) « ابن اثير » 3 / 199 + « مروج الذهب » 3 / 35 ، چ سعادت .